چهارشنبه جون 28 , 2017
image image image image image image

روزگار شیرین/ فصل 51

اطلاعات کتاب

صحرا صحرا بود و آفتاب و سایه‌اش در میان. قصر کوچک شیرین در دامنه‌ی تپه‌ای بود که جاده‌ی شکارگاه از کنارش می‌گذشت. جاده‌ای مالرو مثل تیغی تپه را خط انداخته و بریده بود. پایین تپه برکه‌ای بود و علفزاری که بزرگ‌ترین درختش بیدی مجنون بود. زیر سایه‌ی بیدمجنون فرهاد آرمیده بود. تکیه به درخت داشت و میان علف‌های سبز و زرد نفس می‌کشید و سینه‌اش را از عطر گل‌های ریز بابونه و ریحان پر و خالی می‌کرد. آنسوتر چند آهو از برکه آب می‌نوشیدند و کنارشان گورخران علف‌ها را می‌چریدند. فرهاد روی دست غلتید و به روبه‌رو خیره شد. قصری که هر روز بر درش خیره می‌شد به این امید که حرفش را به گوش شیرین برساند. هرروز به هوای شیرین قدم به آن‌جا می‌گذاشت و از کنیزان شیر می‌گرفت. هیچ‌گاه پیش نیامده بود شیرین را در شیرگاه ببیند. از دور می‌دیدش ایستاده یا نشسته بر مهتابی. هر روز می‌گفت: «امروز می‌روم و با او سخن می‌گویم. آری آری با او سخن می‌گویم. شاید نتوانم آنچه در دل دارم بر زبان آورم لیکن...»

خیلی زود پشیمان می‌شد. «نه. امروز نه. بروم که چه بشود؟ چه بگویم؟ از چه بگویم؟ من که می‌دانم اگر ببینمش زبانم سنگ می‌شود. بند می‌آید. بند می‌آید. بند می‌آید...»

به خود وعده می‌داد: «فردا می‌روم. فردا روز بهتری است. امروز در این آب شنا می‌کنم. سر و روی خود را صفا می‌دهم، ریش خود کوتاه می‌کنم. شب میان گل‌های پونه و ریحان می‌خوابم تا بویشان را به تن بگیرم و صبح به دیدارش می‌روم. برایش دسته‌ای از گل‌های صحرایی می‌چینم. ارکیده‌ای هم برای زینت گیسویش. کدام زینت که گیسوی او خود نیکوترین زینت جهان است. آبشاری است از گیاهان روینده و رونده. به او خواهم گفت... خواهم گفت... من به او چه توانم گفت؟»

خود را می‌باخت: «نه، فردا زود است. من... من... زبانم... بند می‌آید... نفسم می‌گیرد... قلبم... مانند پتکی که بر سندان بکوبند، می‌کوبد و می‌کوباند... هنوز زمان آن فرا نرسیده تا راز دل با او بگویم. من... من...»

آنقدر سرگرم بگومگو با خود شده بود که آنها را ندید. یک آن، وقتی چشم گشود و سر بالا گرفت دیدشان. خسرو و همراهانش در راه رفتن به شکارگاه بودند. دیدن فرهاد زیر بید مجنون شگفت‌زده‌شان کرده بود. تا نزدیکی‌اش رفتند و فرهاد آنان را هنوز نمی‌دید. از فرار آهوان و گورخران فهمید، غریبه‌ای به بیشه آمده است.

خسرو همان بالای اسب او را خطاب کرد: «تو کیستی و اینجا چه می‌کنی؟»

چیزی نگفت و متعجب از خیل شکارچیان و شکاربانان و شکارداران قدمی به عقب برداشت. باد گیسوی آشفته‌اش را به بازی گرفته بود و چشمانش را پوشانده بود. چند قدم دیگر برداشت. خسرو صدایش را به قدم‌هایش رساند: «درنگ کن! با تو کاری نداریم.»

فرهاد چون آهویی رم‌کرده قصد فرار داشت. تحمل دیدن هیچ انسانی نداشت، مگر آنکه در طلبش بود. رو به خسرو بود و به عقب قدم برمی‌داشت.

یکی از همراهان خسرو گفت: «او دیوانه است.»

دیگری گفت: «چرا یاوه می‌گویی؟ او هیچ دیوانه نیست. دلباخته و شیداست. سخنش نقل مردم کوچه و بازار است.»

دیگری گفت: «آری، من او را می‌شناسم. هنرمند است.»

خسرو با خنده‌ای که از صورتش جدا نمی‌شد گفت: «چهره‌ای آشنا داشت. به گمانمان او را در کاخ خودمان دیده بودیم.»

بزرگ‌امید گفت: «آفرین بر درایت و دانایی پادشاه. او را بارها دیده‌اید. نقش دروازه‌ی بزرگ شبستان و نیز ستون‌های سترگ کاخ بزرگ هنروری دستان اوست.»

نقش‌ها در ذهن خسرو دوباره حکاکی شد. پرسید: «نامش چیست؟»

شنید: «فرهاد.»

به یاد آورد که شاهپور از او بسیار سخن گفته بود و چندین بار هنگام عبور از تالار و شبستان صورتش را دیده بود. شگفت‌زده گفت: «فرهاد! اینجا چه می‌کند؟»

بزرگ‌امید گفت: «دلباخته‌ی عشقی بی‌سرانجام شده. آواره‌ی کوه و دشت و صحرا. نه دستش به کار می‌رود نه هوشش به هنر. همنشین گوزن و گور و آهو. شبانه روز تخم اشک می‌کارد و گل اندوه درو می‌کند.»

خسرو دلش سوخت بر فرهاد و عیبش پوشاند: «بر او خرده مگیرید و دیوانه خطابش مکنید. رنگ عشق همین است. عقل از سر می‌رباید و افسار به دل می‌دهد. اگر نگریخته بود با او سخن می‌گفتیم و گره از کارش می‌گشودیم. اینک برویم که اسیر سیاهی شب نشویم. هنگامی که بازگشتیم به درگاهم بیاوردیش تا مشگلش بگشاییم.»

«بسیار خوب شاهنشاه بزرگوار.»

«راستی! نام دلدارش چیست. کدام پریچهر او را ریش‌چهره کرده است؟»

«شیرین.»

«شیرین؟!»

رنگ از رخسار خسرو پرید و لرزه بر اندامش افتاد. اسبش شبدیز نیز با شنیدن نام شیرین به وجد آمد و شیهه‌ سرداد. بزرگ‌امید به سویی دیگر اشاره کرد، به قصری در دامنه‌ی کوه: «بلی، شیرین. آنجا خانه دارد.»

سر خسرو چرخید به‌سویی که اشاره کرده بود. آه از نهادش برخاست هنگامی که دیدش. بلندبالای زیبایش ایستاده بود میان ایوان و تکیه داده بود به ستونی سنگی. لحظه‌هایی به یکدیگر خیره شدند. هر چند دور بودند. هرچند چهره‌ها و خطوط صورت و درخشش چشم‌ها به خوبی پیدا نبودند اما نقش شیرین گذشته هنوز هویدا بود. با جامه‌ای آبی و سربندی ارغوانی. آهی سوزان از سینه‌ی خسرو بیرون آمد و سر تکان داد. شیرین آرام‌آرام از مهتابی به تالار قدم می‌نهاد و خسرو را با حیرتش تنها گذاشت. با حیرت و حسرت و فغانش. در نگاه خسرو  شیرین مانند بخار محو شد و از تیررس نگاهش ناپدید. سرش چرخید این سوی جاده. اثری هم از فرهاد نبود. گویی میان برکه گم شده بود.

کودکانی که طنز را خوب درک می کنند، شادتر و خوش بین تر هستند، عزت نفس بیش تری دارند و می توانند مشکلات خود و دیگران را به خوبی مدیریت کنند. کودکانی که می توانند در طنز مشارکت کنند و سهیم شوند، در میان همسالان شان برجسته می شوند و به مهارت مدیریت و برخورد مناسب با دشواری ها دست می یابند، مانند نقل مکان کردن به یک شهر جدید، مورد تمسخر دیگران قرار گرفتن، یا آزار و اذیت قلدرهای زمین بازی. درک درست طنز تنها از نظر احساسی یا اجتماعی به کودکان کمک نمی کند، پژوهش ها نشان داده اند افرادی که بیش تر می خندند، سالم تر هستند، کم تر احتمال دارد که افسرده شوند و حتی ممکن است مقاومت بیش تری در برابر بیماری ها یا مشکلات فیزیکی داشته باشند. آن ها اضطراب کم تری تجربه می کنند، ضربان قلب و فشار خون پایین تر و گوارش بهتری دارند. خنده حتی ممکن است به انسان ها در تحمل بهتر دردها کمک کند. مطالعات نشان داده اند که خنده، کارکرد سیستم ایمنی ما را بهبود می بخشد. اما بیش از همه، درک طنز آن چیزی است که زندگی را پرکشش می کند. لذت های اندکی وجود دارند که می توانند با طنز در سرگرم کردن کودکان رقابت کنند.

پیوند به اصل مطلب

تلق تلق يكنواخت دوچرخه بود و خاطره‌هاي بيدار شونده سر هر كوچه و خياباني، او بود و كامل. كامل بود و او. جايي كه با هم بستني يخي مي‌خوردند، دكه‌اي كه از تندي سمبوسه هايش دهانشان آتش‌فشان مي‌شد. چمنهايي كه رويش مي‌نشستند، پشتك مي‌زدند، كشتي مي‌گرفتند. نانواييِ ميرعلي، جايي كه در آن كامل سه ماه تابستان را دوام آورده بود تا به همه ثابت كند، اهل كار است. اهل نان درآوردن از كار سخت نانوايي. و فاضل هم رقيب او بود، چند خيابان آن طرف‌تر، دكان علي كبابي. كار او هم سخت بود. آتش و منقل و بوي دود و كباب. به ياد آورد كه شبي را كه با دستهاي نَشُسته از فرط خستگي خوابيده بود. نيمه شب حس كرده بود، كسي قلقلكش مي‌دهد. نيم‌خيز كه شد گربه‌ها پا به فرار گذاشتند.

گپ گپ صداي انفجار مي‌آمد. دلش مي‌خواست بداند اين صداها از كجاست و حالا كجا با خاك يكي شده. به تك و توك ماشيني كه رد مي‌شد، نگاه مي‌كرد، بلكه نشاني از عادل پيدا كند. لين يك از خيابان‌هاي ديگر شلوغ‌تر بود. بعضي مغازه‌ها باز و مردمي در رفت و آمد بودند. ميانه‌هاي خيابان حس كرد عادل را ديده. يك تاكسي نارنجي با همان شكل و شمايل تاكسي عادل. همان كه بيمه ابوالفضل بود و اين را مي‌شد از پشت شيشه‌اش خواند. دنبالش كرد. تاكسي مسافر مي‌برد. فكر كرد: «عادل و مسافركشي!»

دوچرخه شتاب گرفت و او به نفس‌نفس افتاد. مي‌دانست عادل از ديدنش خوشحال نمي‌شود. جاي آن سيلي هنوز گاهي كه فكرش را مي‌كرد، مي‌سوخت. محكم‌تر پا زد.

يادداشتي در باره سفر به كرمان و  ترويج كتابخواني

مي‌خواهم داستان تازه‌اي بنويسم. سوژه‌اي بكر و ناب مثل هاله‌اي نامرئي دور سرم تاب مي‌خورد و طنازي مي‌كند. اما نمي‌دانم چرا نوشتنم نمي‌آيد. هي با خودكارم ور مي‌روم و روي كاغذ تكانش مي‌دهم و بي‌خودي خط‌خطي‌اش مي‌كنم. زمان مي‌گذرد، وقت كش مي‌آيد و من مانده‌ام اين سوي سفيدي كاغذ. فكر مي‌كنم مخاطب قصه‌ي من كجاست؟ كتاب را براي چه كسي مي‌خواهم بنويسم؟ نمي‌دانم.

ادامه مطلب

مثل‌ آدمي كه بخواهد نخندد، لبش را فشرد. مثل آدمي كه بخواهد خودش را جدي بگيرد و به هيچ كس رو نكند و به هيچ كس رو ندهد، حتي خنده، لبها را فشرد. پاهايش را بالا آورد و به انگشتهايش نگاه كرد، به جاي ميخچه‌اي كه سفت و كلفت بود و توی ذوق می زد. مي‌توانست چند بار پاها را روي سينه خم و راست كند. اما نكرد، حالش را نداشت. فقط پاها را رو به بالا گرفت و به زيبايي خوش تراش آنها خيره ماند.

-      خوشگل‌تر از پاهای باربی.

نفس عميقي كشيد و نشست. عروسك‌هاي باربي ملافه چپ و راست نگاهش مي كردند. با لحنی لوس گفت:- دیجه دوشتتون ندالم. مامان گفته بزلگ شدی.

   شريفه كه آمد، آشور خواب بود. طاق باز افتاده بود وسط تخت آهني و از شكاف لبهاي نيمه بازش خرناسه اي خفيف به گوش مي رسيد. تكه نخي، چسبيده به ريش و سبيل درهمش با نسيم داغ هر نفس مي لرزيد و تكان مي خورد. كمر شريفه تا خورد و تكه نخ را از صورت آشور جدا كرد. پيدا بود خواب آشفته ديده. از ملافه‌اي كه مثل مار پيچيده بود دور كمر و شانه و دست و پاهايش مي شد فهميد. يا از دانه هاي درشت عرف كه بر پيشاني و برجستگي گونه اش روييده بود. پنكه سقفي را خاموش كرد:”سرما نخوره خوبه!“ مقنعه اش را در آورد و با سر انگشتان بلند و كشيده اش ساقه موها را هوا داد:” پختم از گرما!“

     

از ميان ابري رد شدند كه اصلا شبيه كلم نبود.

مرد لاغر به اين فكر كرد كه ابرها از پايين شبيه همه چيز هستند ولي از بالا نه. نمي‌شود گفت چه طوري. انگار آدم از كنار دكان خشكشويي آقا بهرام رد مي‌شود.

مرد چاق توي دلش به فكر مرد لاغر خنديد و پشتي صندلي‌اش را عقب داد. سال‌ها بود از كنار دكان هيچ مغازة خشكشويي‌اي رد نشده بود و ابرها براي او فقط ابر بودند، نه چيزي ديگر.

در فرصتي كه خلبان داد، مهماندارها غذاها را بين مسافرها پخش كردند. مرد لاغر اول غذا را بو كرد بعد آرام و با اشتها تكه‌هاي كتلت ماهي را به دهان گذاشت. فكر كرد: پس غذاي هواپيما كه اين همه تعريفش مي‌كنند، اينه؟

«فراداستان، زبان انگیزش تفکر در ادبیات کودک ایران،بررسی سه اثر فرهاد حسن‌زاده» یک مقاله پژوهشی است. این مقاله در دو فصلنامه علمی‌پژوهشی "نقد زبان و ادبیات خارجی" دانشگاه شهید بهشتی دوره اول، شماره2، بهار و تابستان 1388 چاپ شده است.

نویسنده این مقاله روشنک پاشایی است. خانم پاشایی به بررسی سه کتاب سال های اخیرم پرداخته و رگه‌های مدرنیسم و پست مدرنیسم را در این کتاب ها شناسایی کرده است. کتاب های بررسی شده عبارتند از: «همان لنگه کفش بنفش»، «آقارنگی و گربه ناقلا» و «دیو دیگ به سر».

نسخه pdf  این مقاله اینجاست.

گروه سنی

گشتن

language

دیدارها

امروز : 1090
دیروز :1487
هفته :4089
ماه :44404
مجموع :593987

افراد آنلاین :

3
Online

چهارشنبه, 07 تیر 1396 18:40

خرید اینترنتی کتاب‌ها

Anderson gold medal9 mlindgren

فرهاد حسن‌زاده از سوی شورای کتاب کودک نامزد ایران برای دو جایزه‌ی جهانی «هانس کریستین اندرسن» و «آسترید لیندگرن» سال ۲۰۱۸ شده است.