پنج شنبه مارس 23 , 2017
image image image image image image

norooz96

تابستان تمام نشده بود و هنوز هوا گرم بود. تنها توی خانه نشسته بودم و داشتم موهایم را شانه می‌زدم که صدای گربه آمد: «میو میو! بیا بیرون بیا بیرون.»
از پنجره‌ی اتاقم حیاط را نگاه کردم. گربه‌ی خاکستری داشت به جایی اشاره می‌کرد و کمک می‌خواست. یک پرنده هم همراهش بود که تا آن روز ندیده بودمش. پرنده هم با نگرانی داشت نگاهم می‌کرد و بالا و پایین می‌پرید. زود از اتاق بیرون آمدم. دنبال گربه و پرنده راه افتادم. خانه‌ی ما کنار پارک محله‌ای است. گربه و پرنده ایستادند و من هم ایستادم.
گرگ خاکستری رنگی را دیدم که روی چمن‌های کنار پارک نشسته بود و ناله می‌کرد. اولش ترسیدم و خواستم فرار کنم. گربه گفت: «نترس. آزاری ندارد.»
پرنده هم گفت: «نترس، آزاری ندارد.»
با شک نگاهش کردم و گفتم: «تو گرگی یا سگ؟»
گرگ با ناله گفت: «چه فرقی می‌کند؟»

گروه سنی

گشتن

language

دیدارها

امروز : 709
دیروز :1419
هفته :4300
ماه :32106
مجموع :462465

افراد آنلاین :

1
Online

پنج شنبه, 03 فروردين 1396 12:38

خرید اینترنتی کتاب‌ها

image image image image image image image image image
با بچه‌های کانون رشت. زمستان ۱۳۹۳
دبیرستانی در آبادان. دی ۱۳۹۵
کانون پرورش فکری. تهران. آبان ۱۳۹۴
مدرسه‌ای در تهران. فروردین ۱۳۹۵
کتابفروشی. تهران. فروردین ۱۳۹۵
کانون پرورش فکری. پارچین. بهار ۱۳۹۴
با بچه‌های کانون یزدـ آبان ۱۳۹۴
با بچه‌های کانون یزد- آبان ۱۳۹۴
با بچه‌های کانون بندرعباس ـ آبان ۱۳۹۴