پنج شنبه مارس 23 , 2017
image image image image image image

norooz96

از تولد نويسنده تا تولد اولين كتاب

تصميم داشتم صبح روز عيد به دنيا بيايم و از موهبت‌هاي نوروزى، مثل عيدي و شيرينى و آجيل و ماچ‌ و بوسه بهره‌مند شوم كه نشد و با اندكي تأخير، روز بيستم فروردين ماه 1341 قدم به دنياي كودكان گذاشتم. مادر خدابيامرزم مي‌گفت: «تو خيلي سرخ و سفيد و تپل مپل بودي و همه‌اش به خاطر آن بود كه موقع بارداري روزي چند نوبت، يك سبد سبزي خام مي‌خوردم.» حرف‌هاي مادرم را پدرم تأييد مي‌كرد و مي‌گفت: «شايد علت نويسنده شدنت همان سبزي‌هاي خام دوران بارداري باشد.» قابل توجه پزشكان، ژن‌شناسان و سبزي فروشان محترم! و قابل توجه آن‌هايي كه نمي‌دانند، چرا نمي‌توانند بنويسند !

تصميم داشتم يك جاي كوهستاني و خوش‌ آب و هوا، يا ميان جنگل‌هاي سرسبز شمال به دنيا بيايم، اما نشد، چون پدر و مادرم آبادان را براي زندگي انتخاب‌ كرده بودند، آبادان را با همة گرما و شرجي و امكانات محدودش. و شايد يكي از دلايل خوب نوشتن داستان‌نويس‌هاي جنوبي، همين‌ گرما و شرجي حال و هوا باشد .

از عوامل ديگري كه در نوشتن من نقش داشتند: زندگي در حد فاصل دو رودخانه‌ي عظيم بهمنشير و اروند بود ـ كه هميشه احساس مي‌كني زنده هستند و روح بزرگي دارند ـ روزي چند نوبت، شنيدن صداي فيدوس از پالاشگاه و بعد كارگراني كه با تلق‌تلق دوچرخه‌هاي‌شان عازم كار يا خانه بودند. بعد ...

رفتن به سينماي تابستاني و بدون سقف «بهمنشير» كه بليتش 3 ريال بود و مست شدن از بوي كالباسي كه همراه پپسي 5 ريالي معده‌هاي كوچك‌مان را حال مي‌آورد. دراز كشيدن روي زيلوهاي خنك اتاق و خيره‌ شدن به چرخش بال‌هاي آهني و خستگي‌ناپذير پنكة سقفي. گذاشتن از نهرهاي پهن و غول‌ نخلستان كه گمان مي‌برديم فقط شاه مي‌تواند از روي آن بپرد! و سنگ‌زدن با تير و كمان به پنگ‌هاي پربار خارك و رطب و خرما، بازي‌ هاي محلي، شعرهايي كه دست در دست هم مي‌خوانديم :

عمو قلي بود/دماغ ش‍ُلي بود/دست كرد تو جيبم/پنج‌زاري برداشت/رفت در (دكان) نانوا/با داد و دعوا/يك نان خريد و خورد/ فردا صبحش مُرد !

بيشتر نويسنده‌ها وقتي كه با آن‌ها گفت‌وگو مي‌كنند و از علت نويسنده‌ شدن‌شان مي‌پرسند، در جواب مي‌گويند: «پدربزرگ يا مادربزرگ پيري داشتم كه شب‌ها برايم قصه مي‌گفت و من تحث تأثير آن قصه‌ها امروز نويسنده شدم و...» راستش من اين طور نبودم. به قول امروزي‌ها خودكفا بودم و خودم براي خودم قصه مي‌گفتم. خودم كه اين موضوع را چندان به ياد ندارم، ولي دختر عمه‌ام كه آن موقع‌ها با هم به مدرسه مي‌رفتيم، يادش است و مي‌گويد: «در فاصله يك كيلومتري مدرسه تا خانه، مرتب قصه مي‌بافتي و مرا سرگرم مي‌كردي!»

خدا پدر آن كسي را بيامرزد كه درس انشا را جزو دروس مدرسه قرار داد. فكر مي‌كنم شروع نويسندگي اكثر نويسندگان از همين زنگ‌هاي مظلوم انشا باشد و من توي اين درس هميشه نمره‌هايم ‌خوب بود و حتي براي بعضي‌ از بچه‌ها انشا مي‌نوشتم؛ علاوه بر انشا‌هايي كه گاهي ناخواسته تبديل به داستان‌ مي‌شد. دوستي داشتم كه چهرة مظلومي داشت و از اتفاق روزگار مثلاً شاعر بود و شعرهايش را كه بيشتر هم دوبيتي بود براي من و تنها براي من مي‌خواند. چون بچه‌هاي ديگر او را مسخره مي‌كردند و من شده بودم سنگ صبور شعرهاي دفترچة جلد آبي او. او هم براي قدر‌داني، مرا از در پشتي سينما «شرين» داخل مي‌برد تا يك فيلم ببينم، چون پدرش آپاراتچي آن‌جا بود .

از دبستان چيز زيادي به ياد ندارم، اما دورة راهنمايي را بهترين دوره براي شروع فعاليت‌هاي ادبي و هنري مي‌دانم. كلاس‌هاي فوق‌برنامه و سر درآوردن از كلاس‌ تآتر مدرسه كه بيشتر جنبة وقت‌گذراني داشت، مدرسه‌اي كه ديوار به ديوار اروند رود بود و اگر از ديوار سرك مي‌كشيدي آن سوي شط، نخلستان‌هاي عراق را مي‌ديدي و گاهي توي كلاس‌ صداي بوق‌ كشتي‌ها چرت مان را پاره مي‌كرد !

علاقه به نمايش و كتاب، پايم را به كتابخانة كانون پرورش فكري باز كرد. چه جاي دنج و خوبي! چه كتابدار‌هاي دلسوزي، يك مربي تأتر داشتيم كه هميشه مديون او هستيم ـ امير برغشي‌ـ دانشجوي هنرهاي زيبا (تآتر) بود و هفته‌اي يك‌بار با قطار مي‌آمد به آبادان مي‌آمد كه با ما نمايش كار كند. هرجا هست، پاينده باشد. در حقيقت او بين من و دنياي ادبيات پل زد و پنجره باز كرد. با تشويق‌هاي او اين گياه خودرو جان گرفت و جان پناهي براي پيچيدن و بالا رفتن يافت و خود را باور كرد .

كاش يك نسخه‌اش را داشتم؛ اولين نمايش‌نامه‌اي را مي‌گويم كه در كمال ناباوري به صورت منظوم نوشته بودم. اسمش «نفرين آهو» بود و در سطح خوبي هم اجرا شد. بعد از آن شعرها و قصه‌هاي ديگري نوشتم كه همه در ذهن پرالتهاب جنگ سوخت و خاكستر شد. اين اولين دورة نويسندگي من بود كه از سال 1354 شروع و در سال 1359 موقتاً تمام شد .

سال 59 تا 1368 سال‌هاي سختي بود. سال‌هاي مهاجرت و دربه‌دري. كجا‌ها كه نبودم: شيراز، اصفهان، تهران، يزد، درود، انديمشك، اهواز، آبادان و چه كارها كه نكردم. از كارگري در يك كارخانه‌ي پارچه‌بافي گرفته، تا برقكاري و بنايي، تعميير دوچرخه و قنادي و بستني‌فروشي و كار در پتروشيمي شيراز. اين سال‌ها گرچه با چنگ و دندان به زندگي چسبيده بودم و هواي خانواده را داشتم كه از پا نيفتد، اما در مجموع روزهايي بود كه بايد در آن شرايط زندگي مي‌كردم تا امروز با اتكا به تجربة آن ايام بتوانم بهتر بنويسم. البته در اين دوره، تحت هر شرايطي خود را از هنر و ادبيات جدا نمي‌كردم. جسته و گريخته شعر و قصه مي‌نوشتم. تابلوي‌ نقاشي مي‌كشيدم. پايم كشيده شد به كلاس‌هاي انجمن خوش‌نويسان. براي دوربينم تجهيزاتي خريدم و رفتم براي عكاسي از آدم‌ها و دنياي‌شان تا در نور قرمز تاريكخانة كوچكم، آن عكس‌ها را ظاهر و ثابت كنم. كارت انجمن سينماي جوان را تا همين چند روز پيش داشتم و كارهاي ديگري كه گفتن ندارد؛ راستي؟ مگر اين‌هايي كه گفتم داشت؟

سال 1366 ازدواج كردم و سال 1367 اولين پسرم به دنيا آمد. در سال 1368 وجود بچه و خريد چند كتاب براي او مرا به فكر وا‌داشت. فكر!! از اقبال بد يا خوب، آن كتاب‌ها بازاري و خيلي ضعيف‌ بودند و اين حس خفته را در من بيدار كرد: «تو كه از اين‌ها بهتر مي‌تواني بنويسي!» مي‌توانم اما چاپ!... دست بر قضا، دوستي قديمي و نويسنده را ديدم كه كتابي‌ زير چاپ داشت. دلگرمي‌ام بيشتر شد براي نوشتن، چاپ كردن و به ادبيات حقيقي رسيدن. شروع اين دوره هم با يك قصة منظوم بود :

عصر يك روز بهار

در كنار جويبار

روباه مکار دشت

خسته از تفریح و گشت ...

و بالاخره اولين كتابم متولد شد. كتابي كه نامش «ماجراي روباه و زنبور» بود اولین کتاب روباه و زنبور.

زندگي در ميان كتاب‌ها

همين طور مي‌جوشيد و مي‌آمد، مي‌باريد مثل باران. خدا چقدر مرا دوست داشت كه با ترانه‌ي باران، سكوت و رخوت باغ خيالم را ترنم بخشيد. البته آن قصة منظوم ضعف‌هايي دارد كه امروز متوجه‌ي آن‌ها شده‌ام. وگرنه‌ براي سال 68 خوب بود. خب، شيراز بوديم. ناشر كم بود، نقاش اين كاره سراغ نداشتم. با خرده‌ چيزهايي كه از نقاشي و طراحي مي‌دانستم، شروع كردم به تصوير‌گري كتاب و آن را حاضر و آماده به ناشر دادم. حالا كاري نداريم كه آن كتاب در پيچ و خم گرفتن مجوز از وزارت ارشاد آن زمان گم شد و من دوباره آن را نوشتم و اين بار با كمك دوستي، نقاشي كردم و كار را به سرانجام رساندم. از آن به بعد اعتماد به نفس پيدا كردم و بيشتر وقت گذاشتم. دوستي برايم توضيح داد كه ادبيات كودك و نوجوان يك قلمرو مستقل است كه براي خودش شاعر دارد، قصه‌نويس دارد، منتقد و پژوهشگر دارد، مجله و فصلنامه تخصصي دارد و كلي چيز ديگر كه من تا آن روز روحم از آن همه مايملك بي‌خبر بود. كمي پيش رفتم و مطالعه كردم. چشمم به كتاب‌هاي خوب افتاد؛ هم شعر، همه قصه نوشتم، شعرهايم چنگي به دل نمي‌زد. قصه‌ بيشتر راضي‌ام مي‌كرد.

آن هم نه قصة كودك، بلكه قصة نوجوان، بي‌امان مي‌نوشتم. پتانسيل آن سال‌هاي پس از جنگ كه فرصت نوشتن را از من گرفته بود، به صورت تودة ابر عظيمي هستي‌اش را مي‌باريد. قصه پشت قصه مي‌آمد. اولين مجموعه قصه‌ام «مار و پله» بود كه در سال 1373 سروش آن را چاپ كرد و سال 74 كتاب برگزيدة مجله سروش نوجوان شد. بايد داستان بلند را تجربه مي‌كردم. «ماشو در مه» اولين تجربه بود؛ رماني كه حوادثش متعلق به تابستان سال 57 آبادان بود. «ماشو در مه» حديث كودكي فنا شدة نسل من بود. اين كتاب هم اقبال خوبي داشت؛ كتاب سال كانون در سال 74 و كتاب تقديري وزارت ارشاد در سال 75 شد.

پس از آن دو، مجموعه قصه «سمفوني حمام» و «بزرگ‌ترين خط‌ كش دنيا» و رمان «مهمان مهتاب» را نوشتم كه حديث مقاومت 45 روزة خرمشهر و آبادان و شروع مهاجرت و آوارگي است. كتاب‌هاي «گاه روشن، گاه تاريك» و «انگشت مجسمه» دو داستان، بلند با مضمون‌هاي متفاوت هستند. از كتاب‌ «آهنگي براي چهارشنبه‌ها» راضي‌ام به دليل زبان نو و شيوة روايت آن. اين كتاب از مرحلة نهايي دو داوري جشنوارة كتاب كنار گذاشته‌ شده؛ به دليل كذايي بزرگسالانه بودن آن. من هنوز معتقدم اين كار هم پاسخگوي بزرگ‌هاست و هم نوجوانان و داوران و كارشناسان بايد روي معيارهاي خود تجديد‌نظر كنند.

تجربة ديگرم در شيوة روايت نامه‌گونه، با كتاب «امير‌كبير فقط اسم يك خيابان نيست» ارائه شد. بعد به سراغ افسانه رفتم، با نگاهي كه خاص خودم است و رمان «نمكي و مار عينكي» را نوشتم. كتاب «كلاغ كامپيوتر» هم با نگاه به نياز‌ روز بچه‌ها نوشته شد ولي در زمان خودش به خوبي ديده نشد. بالاخره با توجه به جاي خالي طنز، به سراغ اين قالب رفتم و حرفهايي را گفتم كه از نگاه بچه‌ها خوب و جذاب بود. كتاب «روزنامه سقفي همشاگردي» كه كشكولي است از شعر و تكه‌هاي كوتاه طنز كه اين هم روانة بازار كتاب شده است.

پس از آن كتاب‌هايي كه اندك اندك و با شناخت و تجربه بيشتر نوشته مي‌شدند مرا به مسيري برد كه از آن راضي‌ام. البته رضايت نهايي قله‌اي است كه هنوز به آن نرسيده‌ام اما نااميد هم نيستم. گمان كنم زيادي از خودم نوشتم.

دیدگاه‌ها   

حجاب حضرت زهرا
0 # حجاب حضرت زهرا 1394-12-17 17:46
سلام شما واقعا نویسنده خیلی خیلی خوبی هستید بهترین کتاب های که از کتاب های کانون خوندم کتاب های شما بودن واقعا کتاب هاتون عالی هستن مخصوصا کتاب هستی که درباره خرمشهر و آبادان هست و دلیل اینکه خیلی از این کتاب خوشم اومد هم این بود که درباره شهر خودم خرمشهر نوشتید . بعضی از بچه های کلاسمون که کانون نمی رن و را شما آشنایی زیادی ندارند تصمیم گرفتم که درس آزاد کتاب ادبیات که نوشتن متن درس با ماست رو همین زندگینامه ی شما رو بزارم تا بچه ها باهاتون بیشتر آشنا بشن.
راستی خیلی خوبه که کانال زدید و درباره زندگیتون می نویسید . موفق و مويد باشید.
پاسخ دادن
فرهاد حسن‌زاده
0 # فرهاد حسن‌زاده 1394-12-18 09:09
به نقل از حجاب حضرت زهرا:
سلام شما واقعا نویسنده خیلی خیلی خوبی هستید بهترین کتاب های که از کتاب های کانون خوندم کتاب های شما بودن واقعا کتاب هاتون عالی هستن مخصوصا کتاب هستی که درباره خرمشهر و آبادان هست و دلیل اینکه خیلی از این کتاب خوشم اومد هم این بود که درباره شهر خودم خرمشهر نوشتید . بعضی از بچه های کلاسمون که کانون نمی رن و را شما آشنایی زیادی ندارند تصمیم گرفتم که درس آزاد کتاب ادبیات که نوشتن متن درس با ماست رو همین زندگینامه ی شما رو بزارم تا بچه ها باهاتون بیشتر آشنا بشن.
راستی خیلی خوبه که کانال زدید و درباره زندگیتون می نویسید . موفق و مويد باشید.

سلام و درود بر شما دوست خوبم. بسيار لطف داريد به من. اميدوارم شايسه محبت هاي شما باشم.
پاسخ دادن
شهرزاد
0 # شهرزاد 1395-03-12 20:19
سلام. نمیدونم چرا کسی قدر نویسنده های معاصر رو نمیدونه؟ همه میرن کانال بازیگر ها و بازیکن ها(خوب البته شاید چون دیده میشن) اصلا نمیدونم این رو خودتون میخونید یا نه ولی بزرگ ترین آرزوی من دیدن شماست و البته از اون بزرگ تر اینکه شما داستان هام رو بخونید و نظر بدید(که خب فکر نکنم بشه!) ما تمام تلاشمون رو برای اینکه بچه ها شما رو بهتر بشناسن میکنیم. کتاب ها تون رو به کتاب خونه ی مدرسه بردیم و بچه ها هم خیلی خوششون اومده بود. امیدوارم روزی اونقدر نویسنده ی بزرگی بشم که بتونم شما رو ببینم!
-------------------------
امیدوارم روزی تو هم نویسنده‌ خوبی بشوی و همه از خواندن داستانهایت لذت ببرند. آن روز دور نیست.
پاسخ دادن

گروه سنی

گشتن

language

دیدارها

امروز : 714
دیروز :1419
هفته :4305
ماه :32111
مجموع :462470

افراد آنلاین :

1
Online

پنج شنبه, 03 فروردين 1396 12:43

خرید اینترنتی کتاب‌ها

image image image image image image image image image
با بچه‌های کانون رشت. زمستان ۱۳۹۳
دبیرستانی در آبادان. دی ۱۳۹۵
کانون پرورش فکری. تهران. آبان ۱۳۹۴
مدرسه‌ای در تهران. فروردین ۱۳۹۵
کتابفروشی. تهران. فروردین ۱۳۹۵
کانون پرورش فکری. پارچین. بهار ۱۳۹۴
با بچه‌های کانون یزدـ آبان ۱۳۹۴
با بچه‌های کانون یزد- آبان ۱۳۹۴
با بچه‌های کانون بندرعباس ـ آبان ۱۳۹۴