جمعه ژانویه 20 , 2017
image image image image image image

پروانه در قاب موزه

خواب دشت‌های پرگل می‌بیند

مادرم بر لباس چهارخانه‌اش

عطر گل‌های وحشی می‌پاشد

و من...

بی دلیل از خانه بیرون می‌زنم.

چه ساده
شعرهای نزدیکم را دور ریختم
و شعرهای دورم را
به نزدیک‌ترین جوی آب سپردم.

این درخت

خیال افتادن ندارد

خیال خاکستری این درخت

خیلی وقت است همسفر باد

گریخته

گریخته

گریخته از اینجا

تا بوی شکوفه‌های سوخته را

به مشام دشت بپاشد

این دشت خیال خشکیدن ندارد

تا تو هستی بهانه‌ی ابر

برای باران‌های بی‌موسم

این دشت و این تک درخت مانده‌اند

و تاول‌های تنهایی من

بر شانه‌های درخت شکوفه خواهند شد

می‌دانم.

بيا

كنار

پنجره

 

ببين

عبور

باد

را

 

ببين

سقوط

برگ

را

 

به آن طرف نگاه كن!

 

كسي

كنار

پنجره

 

تو

را

نگاه

مي‌كند.

صدای تو از رودخانه‌ها عبور می‌کند

صدای تو از جسم سنگ

صدای تو از شانه‌های زخمی زمین

صدای تو از گوشه‌های دلم

نگو گوشه‌های دلت کجاست؟

نگو کدام رودخانه؟

کدام سنگ؟

زمین تشنه است و دلم

نیازمند بوسه‌های تو

در پس هر ترانه‌ای

برق چشمان تو را می‌شنوم

برق چشمان آهوی گریزپایی

که صدای گام‌هایش بر سنگلاخ دشت

برق هزاران ترانه است

 

شاید بهتر بود کلاه عشق بر سر رنج‌هایمان نمی‌گذاشتیم

تا دمی آسوده ببافیم بوریای خواب را

بر تارهای آهار خورده‌ی آفتاب

شاید بهتر بود همان‌جا کنار درختان، ایستاده می‌مردیم

و در انتظار میوه‌های زهرآگین

به آسمان شکسته از زخم شاخه‌ها خیره نمی‌شدیم

 

هر روز دفترم را می‌بویی

به جستجوی شعری تازه

شعرم شکوفه نزده

ولی بوییدنت را دوست دارم


هر روز حال دفترم را می‌پرسی

سراغ از خطوط سبز خودنویسم می‌گیری

خطم خشکیده میان جوهر خودنویس

اما پرسیدنت را دوست دارم


هر روز بهانه‌ای داری برای سلام

هر روز سلامی به جستجوی بهانه

کاش می‌دانستی همیشه

سلام‌های بی‌بهانه‌ را هم دوست دارم.

 

درخت نامم را پرسید

گفتم: پرنده

گفت: باران را ندیدی؟

گفتم: هنوز در زندان ابر زندانی‌ست

گفت: کلید قفل زندان  دست کیست؟

گفتم: دست باد، اگر بیاید

گفت: اگر نیامد؟

گفتم: می‌آید. مگر من نیامدم؟

 

 

بیدار شو!
وقتی خواب نمی بینی
بیدار شو و مرا بباف!
مرا
مثل شالی گرم
دور شانه های سرمازده ات بباف
آن قدر بباف
تا در آغوش رویاهای ساده ام گم شوی.

 

 

پیدا نمی‌شود

چیزهایی پنهان است و من می‌دانم

پیدا نمی‌شود

روزهایی که با موهای سپید هم‌اندازه است

پیدا نمی‌شود

طعم کودکیِ خرما با هسته‌های فلسفی‌اش

پیدا نمی‌شود

پرنده‌ای که دنبال صدای جیرجیر چرخ‌وفلک تیر خورد

پیدا نمی‌شود

روح عکسی که لای کتاب دینی افسرد

آه، پیدا نمی‌شود

پیدا نمی‌شود و من پنهان شده‌ام

میان این حس عجیبی که می‌دانم

هیچ جای دنیا پیدا نمی‌شود


 

کفش‌های نو

معنی انتظار را نمی‌فهمند

و ایستادن

و خیره شدن به خط افق

کفش‌های نو

هنوز از راه نرسیده

می‌خواهند پا درمیانی کنند

بین من و خودم.

مدادم

جوانه زده امسال

مثل گندم

مثل ماش

کنار سفره‌ی هفت سین

تو هم بودی ای کاش!

می‌خواستم آهسته بیایم
غافلگیرت کنم
چشم‌هایت را با دست‌هایم ببندم
و برای لحظه‌ای صدای خنده‌ات را به آسمان بفرستم


آمدم
چشم‌ها را بستم
صدای خنده‌ات به آسمان رفت
اما فراموش کردم دست‌هایم را از روی چشم‌هایت بردارم


حالا سال‌هاست
صدای خنده‌ات گوش آسمان را پر کرده
من پریده‌ام
و دست‌هایم همانجاست
روی چشم‌هایی که تاب دیدن اشک‌هایم را نداشت.

 

دهم اسفندماه سالگرد سفر مادرم است. بد ندیدم به یادش شعری را که همان روزها گفتم اینجا تکرار کنم.

روحش شاد

 


بيست قدم مانده تا بهار

مادرم

مثل پرنده‌اي خسته

دلشكسته

بال زد و رفت.


بيست قدم مانده تا بهار

مادرم كه «خدا مرگم بده» از زبانش نمي افتاد

ناگهان خدا مرگش داد و از زبان و زمان افتاد.


مادرم

كه هميشه موقع خداحافظي گريه مي‌كرد

كه هميشه از دوري و تنهايي ناله مي‌كرد

ناگهان بي گريه و گله و شكايت

بقچة سفر را بست و رفت.


مادرم

پيش از آن كه كسي سنگش بزند

بيست قدم مانده تا بهار

در صبحي زود

زودتر از خورشيد بيدار شد

مثل پرنده‌اي رها

از اتاق به ايوان

از ايوان به درخت

و از درخت به لكه‌هاي سفيد ابر پريد.


مادرم

شاعر نبود

اما شيرش طعم شعر مي‌داد

و همين مرا دچار كرد

و دچار يعني عاشق

 

مادرم

از فراز سالها

سوختن‌ها و ساختن‌ها و بردن‌ها و باختن‌ها

سهمش تنها و تنها و تنها...

آه بود.

آه...


و حالا لباس آبي آسمان بوي تو را مي‌دهد

باران از سينه‌ی تو مي‌نوشد

تا درخت را شاعر

و باغچه را طاهر ‌كند.

 

 

سوار شو!

این قطار همان است که باید می‌بود

همان که بایست تو را به من می‌رساند

از پس سا‌ل‌ها تاخیر و... تردید و... ترمز

همان که ویرگولی چرخ‌هایش را به تردید واداشت

سوار شو!

تو همانی که باید می‌بودی

نوشداروی شیرین سال‌های تلخ و تردید و تاخیر

حالا مثل همیشه

آغوش ایستگاه باز است

و می‌دانم که می‌دانی

جمله‌های عاشقانه‌ ویرگول ندارند

و شعرهای ما بی‌نقطه تمام می‌شوند

 

نان‌ها را می‌خورند و پول نمی‌دهند

چه ترسی در چشم‌هایشان است

گنجشک‌های کوچه‌ی نانوایی!

امشب، کنار قایق کاغذی‌ام می‌خوابم

تا سفر دیگری آغاز کنم

امشب، خواب دریاهای دور را می‌نوشم

و به خزه‌ی گیسوان تو چنگ می‌زنم

شاید به چنگت آرم

آی... دختر خوابالود دریاهای دور

بیدار شو!

این جزیره، برای رستگاری

تو را کم دارد.

من تمام کتاب‌ها را خوانده‌ام

با تمام آهنگ‌های شاد دلتنگی‌ام را رقصیده‌ام

و بارها سوراخ‌ها و ترک‌های اتاقم را شمرده‌ام

من،

تمام حوصله‌هایم سر رفته

و تمام جوراب‌هایم بوی انتظار گرفته

من،

دلم چیزی تازه می‌خواهد

چیزی که تمام نشود هر بار

و خسته نشود زود

که با من بماند آن قدر

تا من

تمام شوم آخر...

پنجره باز است

هوا نمی‌‌پرد

میله‌های قفس از طلاست

گروه سنی

Teleg farhadhas

گشتن

language

دیدارها

امروز : 246
دیروز :1060
هفته :4971
ماه :19902
مجموع :383826

افراد آنلاین :

2
Online

جمعه, 01 بهمن 1395 09:12

خرید اینترنتی کتاب‌ها

Anderson gold medal

has 1

lindgren

افتخاری برای ایران و ادبیات کودکش

فرهاد حسن‌زاده از سوی ایران نامزد جایزه جهانی آسترید لیندگرن برای سال 2017 و جایزه هانس کریستین اندرسن برای سال 2018 شد.

image image image image image image
Tehran-2
Tehran-1
Tehran-3
Tehran-4
yazd-1394
yazd-2-1395