چهارشنبه جون 28 , 2017
image image image image image image

قصه‌های جنگلستون /

نرم نرمك آهسته آهسته

 توی جنگلستون تازگی‌ها یک رستوران باز شده که خیلی تازگی دارد. خدا قسمت کند شما هم دهان به این رستوران بگذارید.

یک روز حلزون شاخ آویزون سلانه سلانه رفت به رستوران و نشست پشت یک میز. روی میز یک گل بسیار زیبا بود. حلزخان هرکاری کرد که گل را بو کند، نتوانست. البته اشکال از دماغش نبود. اشکال از گل بود که مصنوعی بود. حلزخان داشت فکر می‌کرد گل مصنوعی چه فایده‌هایی دارد، اما هرچه به مغزش فشار آورد، نفهمید. فکر کرد لابد برای این خوب است که زنبورهای مصنوعی روی آن بنشیند و عسل‌های مصنوعی تولید کنند. بگذریم.

داستان طنز لطفا نمير آقاي ميرميريان
شاید ماجرای این داستان در همین‌جا تمام ‌شود. در همین‌جایی که دارید این داستان را شروع می‌کنید. حالا می‌خواهید داستان را بخوانید، می‌خواهید نخوانید. شاید با تمام‌شدن سطرهای داستانی که شاهد شکل‌گیر‌ی‌اش هستید، آقای میرمیریان تمام شده باشد.

یعنی به دیار باقی شتافته باشد. شاید هم زرنگی کرده و رفته باشد به جایی دور که دست هیچ انسانی و سپر هیچ ماشینی به او نرسد تا بقیه‌ی عمرش بی‌سپر، سپری شود. مثلاً رفته باشد نوک قله‌ی دماوند برای خودش خانه ساخته باشد، یا خودش را توی توچال یا پلنگ‌چال، چال کرده باشد. من که فکر می‌کنم خر آقای میرمیریان از کرگی دم نداشته. شاید هم اصلاً خر نداشته یا اگر خر داشته، کره‌خر نداشته.

آخرین‌باری که آقای میرمیریان را دیدم، همین ۱۰ دقیقه‌ی پیش بود. داشت از بیمارستان بیرون می‌رفت. سلام کردم و گفتم: «چه‌طوری قهرمان؟»

فقرا و رفقا و چندتا نقطه/ داستاني از كتاب «هويج‌بستني»

جلوی در بیمارستان شلوغ بود. یعنی جای پارک پیدا نمی‌شد. به مامان گفتم: «برو جلوتر شاید گیرت بیاد.» رفت جلوتر شاید گیرش بیاید، اما نیامد. چون بشر به امید زنده است، باز هم رفتیم جلوتر. یک مرتبه از دیدن یک جای خالی خوشحال شدیم و دوتایی جیغ کشیدیم. انگار گنج فرعون را پیدا کرده بودیم. البته جایش فسقلی بود، ولی می‌شد پارک کرد. به‌شرطی که من دست‌فرمان می‌دادم. روسری‌ام را سفت گره زدم و پیاده شدم و با تمام وجودم فرمان دادم. «بیا بیا بیا... خوبه. برو برو برو... حالا بیا بیا بیا...»

آن‌قدر عقب و جلو کردیم که بین یک بنز و ماکسیما جایمان شد. اوف! چه عروس‌هایی! مامان در ماشین را که قفل می‌کرد، گفت: «این‌قدر با حسرت به این ماشین‌های تودل‌برو نیگا نکن. چشمات چپ می‌شه‌ها.»

گفتم: «اگه اینا ماشینه پس فولکس ما چه کوفتیه؟ قورباغه؟»

گفت: «ناشکری نکن. من تایر زاپاس این ماشینو به صدتا از این تی‌تیش مامانیا می‌د‌م؟»

 اگر بابا بود می‌گفت: گربه دستش به گوشت نمی‌رسه می‌گه من گیاه‌خوارم. چون مریض بود، من هم کوتاه آمدم. اما خودش ول‌کن نبود: «این ماشینایی که می‌بینی... مال دکتر مُکترهای بیمارستانه. تو درس بخون، دکتر بشو ماشین آنتیک بخر، خب؟»

باز هم هیچی نگفتم. حاضر بودم همان فولکس قورباغه‌ای لکنته را سوار شوم، ولی برای دکتر شدن و پول‌دار شدن درس نخوانم. قدم‌زنان رسیدیم جلوی در بزرگ بیمارستان. مامان گفت: «یه نیگا بنداز ببین متخصص ستون فُقَراتش کیه؟»

اين داداش كوچيكه‌ی ما خيلي نازه

حالابگذريم كه گوش‌هاش كمي درازه و

نيشش هميشه بازه و

راه رفتنش شبيه غازه

داداش ما همچي كوچيكِ كوچيك هم نيست

قدش هست حدوداً يك متر و بيست (20/1)

ورپريده تر از داداش ما هيچ‌كس نديده

ما توي خونه بهش مي‌گيم ورپريده

يك خاطره دارم از او كه مال عيد پارساله

موقعي كه او بود يك بچه‌ي يازده ساله.

بابام از بس جونش به لبش رسيده بود

واسه داداشم يك كت بدون شلوار خريده بود.

داداش كوچيكه اين كت را خيلي دوست داشت

شب‌ها اونو به جاي بالش زير سر مي گذاشت.

و اما...

كش فقط كش تنبان/ از كتاب «لبخندهاي كشمشي يك خانواده خوشبخت»

اولین باری بود که پا به آن فروشگاه بزرگ می‌گذاشتم. فروشگاهی که آدم توی آن احساس گمشدگی می‌کرد. فروشگاهی که همه چیز داشت. به قول بابا از شیر مرغ گرفته تا جان آدمیزاد. جان آدمیزاد را می‌دانستم چیست ولی هرچه فکر کردم نتوانستم بفهمم شیر مرغ چه طعم و رنگ و بویی دارد.

همه چیز دم دست بود. درست برعکس بقالی آقا جواد که با یک یخچال گنده و وی‌ترین دکوری جلویت سد ساخته بود، اینجا می‌توانستی هرچیزی را لمس کنی و بعد انتخاب. اگر هم نمی‌خواستی، می‌گذاشتی سر جایش، بدون اینکه یکی مثل آقاجواد غر بزند و بگوید: «تو که مشتری نیستی، چرا وقت ما را تلف می‌کنی!»

بابا که انگار مرا به فروشگاه پدرش آورده باشد، گفت: «کیف می‌کنی؟ دریای نعمت اینجاست، دریای نعمت!! از شیر مرغ تا...»

بقیه‌اش را نگفت. نمی‌دانم یادش رفت یا اشکال دیگری پیش آمد. ادامه دادم: «جان آدمیزاد.»

گفت: «احسنت! جان آدمیزاد. چیزی توی دنیا نیست که اینجا نداشته باشه.»

جمعه بود و فروشگاه شلوغ. هر جا که نگاه می‌کردی چندنفری مشغول خرید بودند. چند نفری هم توی صف صندوق‌ها پول می‌دادند و رسید می‌گرفتند و جنس‌ها را توی کیسه‌های پلاستیکی می‌گذاشتند.

بابا همچین بادی به غبغبش انداخت و گفت: «اینارو! جهان سومی‌های عقب مونده! زرت و زرت پول می‌شمارند. دنیا پیشرفت کرده. کارت اعتباری جای پول رو گرفته، اون وقت این بورکینافاسویی‌ها دستشون را می‌زنن به این پول‌های آلوده وچندش آور.»

سه خميازه‌ي جانانه/ از كتاب «هندوانه به شرط عشق»

خميازه اول:

من اوّلين خميازه را مي‌كشم و مامان آخرين چشم‌غُرّه را به بابا مي‌رود. انگار بهانه‌اي بهتر از خميازه‌ي من پيدا نكرده كه با چشم‌غره‌اش قاطي كند و به بابا بگويد: «كيكاووووس، بچه‌ها خوابشون مي‌ياد. ديگه شورشو درآوردي. پاشو ديگه!»

بابا كه بدجوري اوضاع را خيط مي‌بيند، وسط باز‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي‌اش از جا بلند مي‌شود و مي‌گويد: «پاشيم، پاشيم بريم كه تيمسار بدجوري با نگاهش داره ما رو چوب مي‌زنه!» و زمزمه مي‌كند: «با نگاهت اين روزها... داري منو چوب مي‌زني... بزن بزن... كه داري خوب مي‌زني...» 

چشم‌غره‌ي مامان شديدتر مي‌شود. هم به‌خاطر آن شعر و هم به‌خاطر اين‌كه بدش مي‌آيد بابا «تيمسار» صدايش كند، آن‌هم توي جمع.

آقا چراغعلي تك سرفه‌اي تحويل مي‌دهد و مي‌گويد: «كجا! حالا كه سر شبه.» بعد دستي به شكم ِقلنبه‌اش مي‌كشد و مثل پادشاهان قاجار ادامه مي‌دهد: «غذامون هم كه هضم نشده هنوز.»

گلستان سعدي/بازآفريني/فرهاد حسن‌زاده/ناشر سوره مهربازآفرینی یکی از حکایت‌های گلستان سعدی

بود و بود و بود، یک پادشاه بود که داشت و داشت و داشت یک نوکر.

این نوکر رستم نام داشت. اما هیچ چیزش به رستم که پهلوانی بزرگ بود نمی‌خورد. او مردی ترسو بود و هیکلی کوچک و لاغر داشت. شاید اگر رستم او را می‌دید، اسم خودش را عوض می‌کرد، یا از فردوسی ‌خواهش می‌کرد که داستانش را از شاهنامه بیرون بیاورد.

روزی پادشاه به همراه وزیران و نوکرانش راهی سفری دریایی شد. رستم اولش خوشحال شد. او تا به حال دریا را ندیده بود. فکر می‌کرد سفر دریایی بهتر از سفر با اسب و شتر و قاطر است. فکر می‌کرد دیگر لازم نیست افسار حیوانی را در دست بگیرد و جاده‌ها را طی کند. فکر می‌کرد مسافرها حتی از شّر راهزن‌ها هم در امان هستند چون کوهی وجود ندارد که راهزن‌ها پشت آن قایم شوند و به کاروان حمله کنند.

گروه سنی

گشتن

language

دیدارها

امروز : 1081
دیروز :1487
هفته :4080
ماه :44395
مجموع :593978

افراد آنلاین :

2
Online

چهارشنبه, 07 تیر 1396 18:31

خرید اینترنتی کتاب‌ها

Anderson gold medal9 mlindgren

فرهاد حسن‌زاده از سوی شورای کتاب کودک نامزد ایران برای دو جایزه‌ی جهانی «هانس کریستین اندرسن» و «آسترید لیندگرن» سال ۲۰۱۸ شده است.