شنبه آوریل 29 , 2017
image image image image image image

چرا قهری؟

چرا اصلا نمی خندی؟

چرا مثل مسافرها

چمدان لبانت را به روی خنده می بندی؟ 

 چرا پرتی؟

چرا چیزی نمی گویی؟

چرا مثل چراغ کوچه خاموشی؟

صدایت در نمی آید

صدایی را نمی جویی؟

چرا خوابی؟

چرا چیزی نمی بینی؟(مگر کوری؟)

هوا خوب است و گردش هم صفا دارد.

چرا از بازی و پارک وشنا دوری؟

چرا چیزی؟

چرا چیزی نمی چیزی؟

رها کن فکرهای بی خود و برخیز

بزن قهقه، بزن بشکن، بخور دیزی.

 

 ×از کتاب «خنده به شرط قلقلک»/ نشر پیدایش / تصويرگري اين شعر را هنرمند جوان حسين پاكروان انجام داده است. از او متشكرم.

شدی غرّان چرا ای ساعت من؟

نمی‌دانی مگر تو عادت من؟

ندارم حال تا برخیزم از جا

صدایت را نبر این‌قدر بالا

توی خوابم سوار بنز بودم

دهان‌ها باز از «تِیک‌آف» و دودم

مثل صدای مجنون

که خیلی هست داغون

اما به گوش لیلی

نمی‌شه بهتر از اون

 

روی مخم راه می‌ره

بوقت عین تریلی

خیلی قشنگه اما

فقط به گوش لیلی

عكس تو در كيف پولم حك شده

لحظه ديدار توست

پس چرا صداي قلبم مثل يك تنبك شده!

 

 

چرا قهری؟

چرا اصلا نمی خندی؟

چرا مثل مسافرها

چمدان لبانت را به روی خنده می بندی؟ 

كفش‌هايم بي‌نهايت خسته‌اند

راه رفتن را به رويم بسته‌اند 

 

من به فكر كوه و دشت و جنگلم

مي‌كشد خميازه كفش تنبلم

گروه سنی

گشتن

language

دیدارها

امروز : 1348
دیروز :1481
هفته :8177
ماه :37777
مجموع :511143

افراد آنلاین :

1
Online

شنبه, 09 ارديبهشت 1396 22:11

خرید اینترنتی کتاب‌ها