پنج شنبه مارس 23 , 2017
image image image image image image

norooz96

عقرب‌های کشتی بمبک/ فرهاد حسن‌زادهفصل (19) از عقرب‌های کشتی بمبک

شب توي خانه تنها نشسته بودم و به در و ديوار نگاه مي‌كردم. تلويزيون كه نداشتيم، راديو هم قوه نداشت. خانه سرد بود و من تنبليم مي‌آمد بلند شوم بخاري را نفت كنم. تنهايي بدجور حالم را گرفته بود. نه بابايي، نه خواهر و مادري. همه‌اش‌ آه مي‌كشيدم و مي‌گفتم: «خدايا، من چه بدبختم!» حاضر بودم خديجه خپل را به مادري قبول كنم و اين جور تنها و درمانده نشوم. تو اين فكرها بودم كه در زدند. سيّد نبودم ولي خدا چه زود حاجتم را داده بود. گفتم: «كيه؟»

شانس ما اگر شانس بود، يك آدم حسابي در مي‌زد. نه شكري كه مثل ديوانه‌ها تند و تند مشت به در مي‌كوبيد. در را باز كردم و آمد توي حياط. مثل درخت عرعر مي‌لرزيد. گفتم: «چيه؟ نوبرشه آوردي؟»

دستش را از توي جيبش بيرون آورد و گفت: «بيا، بفرما، بگيرش!»

گفتم: «دمت گرم؟»

گفت: «ما اينيم ديگه.»

گفتم: «از بيمارستان كش رفتي؟»

گفت: «هوي هوي حرف دهنته بفهم و بزن. بووام آورده.»

norooz

ارباب خودم سامبولی بلیکم

وقتی آمدیم تهران، سه نفر بودیم. من و حمید و سعید. سه پسرخاله که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. من اولینبارم بود که به تهران میآمدم، ولی حمید و سعید نه. حمید تو کار نظافت منزل بود و سعید از این کار متنفر بود. دستفروشی میکرد یا توی لباس باباسفنجی میرفت یا جلوی پاساژها داد میزد و تبلیغ میکرد. اسفند هم که میشد میرفت تو لباس حاجیفیروز.

ارباب خودم سرتو بالا کن

خانهای که تویش زندگی میکردیم از شهر دور بود. خانه که نمیشود گفت. اتاقی سهدرچهار که غیر از ما، دونفر دیگر هم در آن بودند. آن دوتا هم با ما، همشهری بودند. ولی روزها میآمدند و شبها میرفتند کارخانه. نزدیک عید که میشد روزها هم کار میکردند. نظافت و باغچه بیلزنی و اینجور کارها.

روز اول سعید میخواست مرا ببرد سرچهارراه. ولی من نرفتم. خجالت میکشیدم. همراه حمید رفتم نظافت منزل. یعنی رفتم توی شرکتی که حمید کار میکرد. هرچی بلد بود یادم داد و گفت چهطوری با پودر و آب، كف درست کنم و دیوارها را برق بیندازم. چهطور با روزنامه شیشه تمیز کنم. چهطور چربیهای بالای کابینت را نابود کنم.

قصه‌های جنگلستون /

نرم نرمك آهسته آهسته

 توی جنگلستون تازگی‌ها یک رستوران باز شده که خیلی تازگی دارد. خدا قسمت کند شما هم دهان به این رستوران بگذارید.

یک روز حلزون شاخ آویزون سلانه سلانه رفت به رستوران و نشست پشت یک میز. روی میز یک گل بسیار زیبا بود. حلزخان هرکاری کرد که گل را بو کند، نتوانست. البته اشکال از دماغش نبود. اشکال از گل بود که مصنوعی بود. حلزخان داشت فکر می‌کرد گل مصنوعی چه فایده‌هایی دارد، اما هرچه به مغزش فشار آورد، نفهمید. فکر کرد لابد برای این خوب است که زنبورهای مصنوعی روی آن بنشیند و عسل‌های مصنوعی تولید کنند. بگذریم.

noroozاتاق سرد بود. كامپيوتر با صداي يكنواخت فن روشن بود. شنلي روي شانه‌هايش انداخت و كليك كرد.
نوك قله‌ها برف بود و دشت گل‌هاي شقايق داشت، بعدي؛
دامنه‌هاي سرسبز، بعدي؛
چكيدن آب از نوك قنديل يخي، بعدي؛
بنفشه‌هاي تازه در صندوق چوبي، بعدي؛
سرخي فسفري ماهي‌هاي تنگ بلور، بعدي؛
دهانه‌ي غاري شبيه عدد پنج و پر از علف‌هاي نورس، بعدي؛
بازتاب آفتاب از سطح درياچه كه يخ زده بود، بعدي...
هر چه كليك كرد عكس بعدي نيامد.
توي صفحه كليد «ها» كرد، «ها» كرد، «ها» كرد. راه افتاد. عكس بعدي مردي سياه چهره بود، داريه به دست با خنده‌اي پر از عطر بهار.
 

Banana Peelغمگين و افسرده هي ‌رفت و هي رفت تا بلكه بالاخره به جايي برسد و به يكي سلام كند. يا برعكس، يكي به او سلام بگويد، شايد دلش وا بشود. هي مي‌رفت و هي تو چهره‌ها نگاه مي‌كرد تا بلكه به يكي برسد كه نگرانش باشد و حالش را بپرسد و بگويد: «چطوري! حالت خوبه؟» ولي در آن شهر لعنتي، هيچ‌كس به او نمي‌گفت: «حال شما خوبه؟»

تا اين كه يك روز بهاري، شايد هم زمستاني، همين طور كه براي خودش مي‌رفت و مي‌رفت و حواسش به جلوي پايش نبود، بي‌هوا پايش را گذاشت روي يك پوست موز و «شوووووووپ!!» اول كله‌پا شد، بعدش ولو شد روي زمين. اصلا انتظار اين صعود و سپس سقوط را نداشت. از صداي برخوردش به زمين، همة نگاه‌ها برگشت طرف او. داشت از خجالت آب مي‌شد كه چند نفر دور و برش را گرفتند و با نگراني حالش را پرسيدند:

ـ حال شما خوبه؟

(از مجموعه داستان‌ مار و پله)3 marpele

زير پل دو تا نوشابه ي تگرگي مي‌خوريم و راه مي‌افتيم. جاده صاف مثل كف دست است. باد هم كه پشتمان است. يك پشته از خرمشهر تا آبادان نيمساعته، دو پشته هم سه ربع ساعت. هر چه زور دارم جمع مي‌كنم توي پاهايم تا خودمان را زودتر برسانيم.

كاظم سنگيني هيكلش را داده روي فرمان و رفته توي فكر. مي‌گويم: «به ايي مي‌گن شانس. وُلك از ايي بهتر نمي‌شه.»

مي‌گويد: «خدا كنه همين طوري باشه كه مي‌گي.» بعد سرش را نيم دور مي‌چرخاند طرفم: «خيلي دنبالُم گشتي؟»

- خيلي. ديگه يواش يواش داشتم نااميد مي‌شدم. اگه پيدات نمي‌كردم بايد مي‌رفتم دنبال يكي ديگه.

(از مجموعه داستان‌ عشق و آينه)eshgho ayeneh k

ايستاده ام روي يك مين. باور كردني نيست، مسخره است؛ ولي با يك پا ايستاده ام روي نقطه ي مرگ خودم و با پاي ديگرم، دور خودم مي‌چرخم؛ مثل يك پرگار مي‌چرخم تا وقتي كه خسته بشوم و پايم را از روي سرش بردارم و بووومب!... هيچ اثري از آثارم نماند.

چه راحت آمدم! مثل آب خوردن، انگار يك نفر دستم را گرفت، آورد و آورد به اين ميدان لعنتي مين و پايم را گذاشت روي كله ي  سفت و داغ يكي از همين مين ها و گفت: «بسم الله! به جبهه خوش آمدي؛ همان جايي كه هميشه آرزويش را داشتي، اما راهت نمي‌دادند، يعني سعادتش را نداشتي.»

ولي حالا كه جنگ تمام شده و آتشها خوابيده، حيف نيست الكي الكي به خاطر جمع كردن و فروختن چهار تكه آهن سرب و پوكه و همين آت و آشغالها توي اين بيابان دور افتاده دود بشوم و بروم هوا. خدا را خوش مي‌آيد؟ نه، انصافاً خدا را خوش مي‌آيد حالا كه دو سال از تمام شدن جنگ گذشته، عكسم را بزنند توي طبق گلكاري شده ي سر كوچه و زيرش بنويسند: «شهيد بعد از جنگ: حيات موسوي»

(از كتاب كنار درياچه نيمكت هفتم)کنار دریاچه نیمکت هفتم

 حتی یک نقطه هم روی کاغذ نگذاشتم. حتی یک کلمه جغرافی هم نخواندم. خواندن!؟ حتی لای کتاب را هم باز نکردم، چه برسد به خواندن. روشنک و فرشته هم همین طور، حتی بچه‌های دیگر. هیچ کس حال و حوصله‌ی  خواندن و نوشتن و گوش دادن به درس را نداشت. از پنجره بیرون را نگاه کردم، خبری نبود. قالب یخ داشت چکه‌چکه آب می‌شد و آبش از روی سکو مثل جویبارهایی کوچک راه افتاده بود و آن جلوترها شبیه رودخانه‌ای بود که دنبال دریاش می گشت.

بی‌اختیار نفس عمیقی کشیدم که بیشتر شبیه یک آه داغ بود. بوی گل‌ها قاطی نفسم شد. گل را مریم از مغازه‌ی گل فروشی پدرش آورده بود. روشنک می‌گفت: «خب می‌تونه دیگه، منم اگه بابام شیرینی فروشی داشت نون خامه‌ای می‌آوردم. حیف که مصالح فروشی داره.»

مریم گفته بود: «خب سنگ و سیمان بیار، چه عیبی داره؟ تو که همه‌ی کارات یه جور دیگه‌اس!»

 هیچ کس نخندیده بود به این شوخی یخ.

روزي كه ولوله شد 

دستم شكسته بود. دست شكسته‌ام توي گچ بود و از گردنم آويزان. تازه، درد هم مي‌كرد. ولي جرات جيك زدن نداشتم، از ترس بابا. بابا هم جيك نمي‌زد، به جايش غلغل مي‌كرد. عينهو ديگ آبجوشي كه آبش از كناره‌هاي درش بزند بيرون، جيز و جيز جوش مي‌زد و راه مي‌رفت. آن قدر عصباني بود كه اگر تمام نخل‌هاي آبادان و خرمشهر را هم به نامش مي‌كردي خوشحال نمي‌شد. يا حتي اگر تمام كشتي‌ها و لنجهاي بندر را مي‌دادي، يا حتي...

- بيا ديگه ادبار.

 هر كس نمي‌فهميد فكر مي‌كرد اسم من ادبار است. در حالي كه معني بدي داشت. نمي‌دانم چي، ولي هرچه بود، بد بود. من هم يواش مي‌رفتم. چون مي‌ترسيدم. مي‌ترسيدم از پله‌ها بيفتم و دوباره شر به پا شود. دلم نمي‌خواست باز بروم توي اتاق گچ و دكتر بدري آن يكي دستم را هم گچ بگيرد. بابا پايين پله‌ها ‌ايستاد و نگاهم كرد. آفتاب دم ظهر چشم‌هاش را تنگ كرده بود. عينك دودي‌اش را يادش رفته بود بياورد. سفيدي تخم چشم‌هاش معلوم نبود ولي مي‌دانستم چه‌قدر از ديدن من برزخ است. همان طور كه بدجور نگاهم مي‌كرد، گفت: «بذار برسيم خونه، بلالت مي‌كنم!»

گروه سنی

گشتن

language

دیدارها

امروز : 715
دیروز :1419
هفته :4306
ماه :32112
مجموع :462471

افراد آنلاین :

1
Online

پنج شنبه, 03 فروردين 1396 12:45

خرید اینترنتی کتاب‌ها

image image image image image image image image image
با بچه‌های کانون رشت. زمستان ۱۳۹۳
دبیرستانی در آبادان. دی ۱۳۹۵
کانون پرورش فکری. تهران. آبان ۱۳۹۴
مدرسه‌ای در تهران. فروردین ۱۳۹۵
کتابفروشی. تهران. فروردین ۱۳۹۵
کانون پرورش فکری. پارچین. بهار ۱۳۹۴
با بچه‌های کانون یزدـ آبان ۱۳۹۴
با بچه‌های کانون یزد- آبان ۱۳۹۴
با بچه‌های کانون بندرعباس ـ آبان ۱۳۹۴