پنج شنبه مارس 23 , 2017
image image image image image image

norooz96

جایزه هانس کریستین اندرسن یا نوبل کوچک معتبرترین جایزه ادبی و هنری در حوزه ادبیات کودکان است که از سوی دفتربین المللی کتاب برای نسل جوان به منظور بالا بردن سطح ادبی و هنری کتاب های کودکان هر دو سال یک بار، به مجموعه آثار یک نویسنده و یک تصویرگر داده می شود.

مارگریت دوم ملکه دانمارک حامی و مشوق ویژه اهدای این جایزه است. پشتیبان مالی برنامه های جایزه اندرسن تا سال ٢٠٠٨ نیسان موتور ژاپن و از سال ٢٠٠٩ جزیره نامی در کره جنوبی است.

اهدای این جایزه به مجموعه آثار یک نویسنده از سال ۱۹۵۶ و به مجموعه آثار یک تصویرگر از سال ۱۹۶۶ آغازشده است. این جایزه شامل یک مدال طلا و یک دیپلم افتخار است که در مراسمی در کنگره دو سالانه IBBY، به برندگان اهدا می شود. نامزدهای جایزه هانس کریستین اندرسن از سوی دفاتر ملی  کاندید می شوند و داوران بین المللی که از کارشناسان برجسته ادبیات کودکان هستند، برندگان این جایزه را از میان نامزده های معرفی شده برمی گزینند. از جمله معیارهای گزینش برندگان می توان به کیفیت بالای زیبایی شناختی آثار نویسنده و تصویرگر،‌ در نظر گرفتن مخاطب کودک، خلاقیت و نوآوری و اصالت و مهم تر از همه داشتن سهم جاودان در ادبیات کودکان جهان اشاره کرد.

تنها برنده ایرانی این جایزه جهانی فرشید مثقالی تصویرگر نامدار است. مجموعه آثار او در سال ۱۹۷۴ این جایزه را از آن خود کرد. هوشنگ مرادی کرمانی نیز در سال ۱۹۹۲ از سوی هیئت داوران این جایزه مورد تشویق قرار گرفت. او در سال ۲۰۱۴۴ بار دیگر از سوی ایران نامزد دریافت این جایزه شد. همچنین از ایرانمحمد رضا یوسفی در سال ۲۰۰۰ و محمد هادی محمدی در سال ۲۰۰۶ و احمد رضا احمدی در سال ۲۰۱۰ در بخش نویسندگان و نسرین خسروی در سال ۲۰۰۲، محمدعلی بنی اسدی در سال ۲۰۱۲۲ در بخش تصویرگران کاندید این جایزه شدند.

احمد رضا احمدی در سال ۲۰۱۰ در میان ۵ نویسنده فینالیست، و محمدعلی بنی اسدی در سال ۲۰۱۲ و پژمان رحیمی زاده در سال ۲۰۱۶ در میان ۵ تصویرگر  فینالیست این جایزه بودند.

از ایران تاکنون توران میرهادی (۱۹۷۶،۱۹۷۸، ۱۹۸۶،۱۹۸۸)، ثریا قزل ایاغ (۱۹۹۲)، ‌منصوره راعی (۱۹۹۸ ،۲۰۰۰)، زهره قایینی (۲۰۰۲، ۲۰۰۴)، پرناز نیری (۲۰۰۶) و سحر ترهنده (۲۰۱۲) عضو هیئت داوران بوده اند. زهره قایینی سرپرست موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان و عضو شورای کتاب کودک ایران در سال ۲۰۰۸ و ۲۰۱۰۰ در جایگاه رییس هیئت داوران این جایزه قرار گرفت.

منبع: سایت کتابک

آسترید لیندگرن، نویسنده محبوب سوئدی کودکان و یکی از پرطرفدارترین نویسندگان جهان است. او درسال ۲۰۰۲ در سن ۹۲ سالگی در گذشت، اما داستان هایش جاودانه شده اند. در بزرگداشت نام و یاد او و با هدف ترویج ادبیات ناب کودکان و نوجوانان جهان، از سال ۲۰۰۲ دولت سوئد جایزه ای بین المللی به نام او بنیان نهاده است.

جایزه نقدی آسترید لیندگرن به مبلغ ۵ میلیون کرون سوئد، تقریبا برابر با  ۸۰۰ هزار دلار امریکا ۵۸۰هزار یورو، بزرگترین جایزه ادبیات کودکان و نوجوانان و دومین جایزه بزرگ ادبیات در جهان است.

جایزه یادبود آسترید لیندگرن، یک جایزه ادبی است که نه تنها به نویسندگان و تصویرگران داده می شود، بلکه قصه گویان، مروجان و نهادهای حوزه ادبیات کودکان و ترویج کتابخوانی نیز می توانند به آن دست یابند. این جایزه، سالیانه به یک یا بیش از یک هنرمند صرف نظر از زبان و ملیت آن ها اعطا می شود. آثار این هنرمندان باید دارای کیفیت بالای هنری و ارزش های انسانی ای باشند که آسترید لیندگرن به آن ها باور داشت.

جایزه آسترید لیندگرن می تواند توجه قصه گویان، نویسندگان و تصویرگران خلاق را به آفرینش ادبیات ناب برانگیزد. اهدای این جایزه سبب می شود که نهادها و سازمان های سراسر جهان به ارزش آثار ادبی خوب کودکان و نوجوانان هر چه بیشتر پی ببرند.

هیئت داوران این جایزه از میان کارشناسان برجسته ادبیات کودکان سوئد برگزیده می شوند. اعضای هیئت داوران برای یک دوره ۴ ساله از سوی شورای ملی سوئد در امور فرهنگی (Swedish National Council for Cultural Affairs) گزینش می شوند. آن ها هر ساله از سراسر دنيا سازمان‌هايى را که دارای گسترده‌ترين و بیشترین اطلاعات درباره نويسندگان، تصويرگران، قصه‌گويان و فعالان ادبيات کودک هستند، به عنوان سازمان‌هاى نامزدکننده Nominated Body منصوب مى‌کنند تا نامزدهاى خود را از سراسر دنیا به هيئت داوران معرفى کنند.

جایزه یادبود آسترید لیندگرن را شورای ملی سوئد در امور فرهنگی سرپرستی می کند.
در حال حاضر در ايران شوراى کتاب کودک، کانون پرورش فکرى کودکان و نوجوانان و مؤسسه پژوهشى تاريخ ادبيات کودکان به عنوان سازمان‌هاى نامزدکننده از این امتیاز برخوردارند.
مؤسسه پژوهشى تاريخ ادبيات کودکان براى سال ٢٠٠۷ و ۲۰۰۸، ۲۰۱۳ و ۲۰۱۴ توران ميرهادى، استاد برجسته‌ ادبيات کودکان ايران را که دارای تجربه ‌۵۰ سال کار پيگير با کودکان و نوجوانان ايران در دو عرصه آموزش و پرورش و ادبيات کودکان است، به عنوان نامزد دریافت این جایزه به هيئت داوران معرفى کرد.

برندگان این جایزه به ترتیب:

  • سال ۲۰۰۲: موریس سنداک، تصویرگر برجسته ادبیات کودکان از امریکا
  • ‌سال ۲۰۰۳: کریستینه نوستلینگر، نویسنده داستان های فانتزی از اتریش
  • سال ۲۰۰۴: لیجیا بویونگا، داستان نویس کودکان از برزیل
  • سال ۲۰۰۵: فیلیپ پولمن نویسنده سرشناس بریتانیایی که دارای سبک خاصی در فانتزی نویسی برای نوجوانان است به همراه روجی آرای، تصویرگر صاحب سبک از ژاپن 
  • سال ۲۰۰۶: کاترین پاترسون، نویسنده داستان هایی با بن مایه های تاریخی روان شناختی از امریکا
  • سال ۲۰۰۷: بانکو دلیبرو The Banco del Libro سازمان ترویج خواندن از ونزوئلا
  • سال ۲۰۰۸: سونیا هارتنت، نویسنده داستان های نوجوانان از استرالیا
  • سال ۲۰۰۹: موسسه آموزش های اجتماعی تامر، موسسه ترویج کتابخوانی از فلسطین
  • سال ۲۰۱۰: کیتی کروسر نویسنده - تصویرگر بلِژیکی
  • سال ٢٠١١: شان تان نویسنده - تصویرگر استرالیایی
  • سال ۲۰۱۲: گاس کویجر نویسنده ی هلندی
  • سال ۲۰۱۳: ایزول تصویرگر،‌ کارتونیست، گرافیست،‌ خواننده و آهنگساز از آرژانتین 
  • سال ۲۰۱۴: باربرو لیندگرن، نویسنده، شاعر، نمایشنامه نویس کودک و نوجوان و بزرگسال از سوئد
  • سال ۲۰۱۵: سازمان پرسا، سازمانی برای ترویج کتابخوانی از آفریقای جنوبی
  • سال ۲۰۱۶:مگ راسوفنویسنده امریکایی ساکن انگلستان

منبع: سایت کتابک

ziaee bozorgdashtبیشتر ما مرحوم ضیایی را به عنوان کاریکاتورست و کارتونیست و محقق و پژوهشگر می‌شناسیم. اما من می‌خواهم از بُعد یک داستان‌نویس به او نگاه کنم. آن هم از منظر نوشتن برای کودکان.

من به محمدرفیع ضیایی می‌گویم آدم اینجوری. چون واقعاً او یک آدم اینجوری بود. چون من او را به عنوان آدم اینجوری شناختم. آشنایی ام با ایشان برمی‌گردد به حدود پانزده سال پیش. البته کارها و سبک کاریکاتوریشان را بی‌آنکه با خودشان آشنا باشم در مجله‌ی گل‌آقا و جاهای دیگر دیده بودم.

اما آشنایی نزدیکتر برمی‌گردد به زمانی که در هفته نامه دوچرخه طنزهایی می‌نوشتم با عنوان سه‌سوت. آن موقع‌ها برای تصویرگری با منزل‌شان تماس می‌گرفتم که دخترشان «لاله» متن‌ها را تصویرگری کند. خب، این اقبال را داشتم که گاهی با آقای ضیایی یا همسرشان خانم انصاف‌پور سلام و احوالپرسی کنم. بر حسب اتفاق در یکی از همین تماس‌های تلفنی آقای ضیایی به من گفتند داستان‌هایی دارند و دلشان می‌خواهد این داستان‌ها را چاپ کنند و نیاز به کمک فکری و قوت قلب داشتند. من خیلی استقبال کردم و سعی کردم تشویقشان کنم که داستان‌ها را به چاپ برسانند. اما ضیایی خیلی امیدی به چاپ قصه‌ها نداشت و می‌گفت سبک‌ داستان‌ها طوری است که ناشران رغبتی به چاپشان ندارند. گویا چندباری هم اقدام کرده بود و نتیجه نداده بود. از او خواستم چند نمونه از داستان‌ها را برایم بفرستد و فرستاد.

kiarostamiبه یاد عباس کیارستمی

«قصه‌سرایی در فیلم را دوست ندارم، به هیجان آوردن تماشاچی را دوست ندارم، نصیحت کردنش را دوست ندارم، تحقیر کردنش را دوست ندارم، احساس گناه بهش دادن را دوست ندارم. این‌ها را در سینما دوست ندارم و فکر می‌کنم فیلم خوب فیلمی است که بادوام باشد و باید درست وقتی که از سینما می‌آیی بیرون درست از همان موقع شروع کند به ساخته شدن.»

حرف‌های بالا از عباس کیارستمی است.

داشتم فکر می‌کردم این حرف‌ها، دلایل خوبی هستند برای دوست داشتن یک هنرمند. برای هنرمندی که به جای گیشه و کلیشه و توجه به سلیقه‌های جاافتاده به افق‌های دیگری می‌نگرد. آن هم در جامعه‌ای که می‌خواهد همه را به یک جامه در آورد و به همه دیدی جامع بدهد.

محمدرفیع ضیایی به یاد محمدرفیع ضیایی که سوم تیر از پیش ما رفت

1

خوابم پر از کلاغ و کبوتر و گنجشک بود. خوابم پر از صدای قدم‌های روباه‌های کوچولویی بود که با گربه‌های پارک جنگلی بازی می‌کردند. ناگهان کلاغ‌ها آسمان خوابم را سیاه کردند و سراسیمه بیدار شدم. به گوشی تلفنم نگاه کردم یک پیامک داشتم. پیامکی صبحگاهی از شماره‌ای که نمی‌شناختم. نه از بانک بود، نه از این تبلیغات ریزش مو و لاغری تضمینی. گوشی‌ام را تازه عوض کرده بودم،بعضی از شماره‌ها را نداشتم.پیامک را خواندم: «آقای حسن‌زاده سلام. بابا صبح به رحمت خدا رفت.»

نفسم برید و عرق سردی از بالاترین مهره‌ی گردنم سرید پایین. خدایا مال که می‌تواند باشد این خبر بد؟ بابای کدام جوان پدرش به رحمت خدا رفته اول صبحی؟ موبایل قدیمی‌ام را پیدا می‌کنم و شماره‌ی پیامک را در آن وارد می‌کنم. یکی‌یکی و تندوتند. هنوز شماره به آخر نرسیده که می‌بینم اسم لاله ضیایی روی صفحه ظاهر می‌شود. گیج و مات به دیوار روبه‌رو خیره می‌شوم. سرم هنوز پر از صدای پرنده است.

حتماً برای شما هم پیش آمده که به کاغذ یا صفحه‌ی مانیتورتان خیره شده‌اید و دارید به پایان داستانتان فکر می‌کنید.

چه‌طور باید شخصیت‌هایمان را به سرانجام برسانیم و حوادث داستانمان را سر‌ و‌ سامان بدهیم؟ وقتی نخ داستان از دستمان در می‌رود و نمی‌دانیم در این کلاف سردرگم چه‌طور نقطه‌ی پایان را پیدا کنیم، چه‌چیزی به کمکمان می‌آید؟ بهترین پایان‌ها چه پایان‌هایی هستند؟

در این‌باره، پای صحبت سه نویسنده می‌نشینیم تا از تجربه‌هایشان برایمان بگویند: محمدرضا یوسفی، علی‌اصغر عزتی‌پاک و فرهاد حسن‌زاده به ‌این سؤال، جواب دادند:

«شما ج‍زو کدام دسته هستید؟ آیا از اول پایان داستانتان را می‌دانید یا همه‌چیز در روند کار اتفاق می‌افتد؟»

اين مطلب در دوچرخه‌ي شماره 728 - 19 دي ماه 92 چاپ شده است و آن را مي‌توانيد ←اينجا →بخوانيد.

 

به یاد امیرحسین فردی

حالا از آن زمان خیلی گذشته. منظورم از خیلی به اندازه‌ی قد کشیدن یک نوجوان است از کودکی تا همین حالا که زل زده به این صفحه و دارد می‌خواندش. باید بزرگ‌تر از این باشی که بفهمی خاطره داشتن با یک آدم یعنی چی و دور شدن از او بازهم یعنی چی و بفهمی از دست دادنش هم چه طعم تلخی دارد.

تو هم این را قبول داری که قبل از این که آدم‌ها دوربین عکاسی را اختراع کنند خدا توی ذهن هر آدمی یکی کاشته؟ دوربین به همراه آلبوم. بدی‌اش این است که عکس‌ها آنقدر زیادند که تو خودت را میانشان گم می‌بینی. من کجایم؟ زیر انبار و تل‌انباری از عکس‌های دور و نزدیک. غریب و آشنا. و حالا که از آن زمان خیلی گذشته بر می‌گردم و ازلابه‌لای عکس‌های غبارگرفته دنبال چند عکس می‌گردم. این یکی را تو هم ببین، چهره‌ام هنگامی که اولین داستانم در کیهان‌بچه‌ها چاپ شد. اولین شعرم هم همین‌طور، همین قیافه را دارم. اولین ناهاری که در یک موسسه بزرگ مطبوعاتی خوردم.

سوسن طاقدیس را سال‌هاست که می‌شناسم. قبل از خودش کتاب‌هایش را خوانده بودم و با قصه‌هایش آشنا بودم. اما اولین بار او را در جلسه‌ی داستانی دیدم که زمانی در مجله کیهان بچه‌ها برگزار می‌شد. زمان اوج این مجله. هنگامی که خیلی‌ها آنجا رفت و آمد داشتند. من آن موقع تازه به جمع نویسندگان پیوسته بودم. بعدها او را در جاهای دیگر دیدم و بیشتر شناختمش. در مجله سروش نوجوان، سروش کودکان و بعدها که سنگ‌بنای انجمن نویسندگان کودک و نوجوان را نهادیم، دیدم کنار طاقدیس نشسته‌ام و دارم برای تشکیل اولین نهاد مدنی نویسندگان کودک و نوجوان تصمیم‌گیری می‌کنیم.

و بعدها ما بارها کنار هم نشستیم و خواندیم و خواندیم و خواندیم و گفتیم و گفتیم و گفتیم. من اما هر بار به وجه تازه‌ای از شخصیت او پی بردم. مهربانی و عاطفه‌ی بیش از حدش، نگاه متفاوتش به دنیا و آدم‌هایش و جسارتش در نقد آدم‌ها و آثارشان و چیزهای دیگری که این نوشته را طولانی خواهد کرد. حالا او به خاطر مشکلی که برای انگشت دستش به وجود آمده نمی‌تواند بنویسد. مهم نیست. نباید مهم باشد. همه‌ی ما در مقطعی از زندگی دچار گرفتاری‌هایی می‌شویم. چون آدمیم از جنس همین مردمی که برایشان می‌نویسیم. مهم این است که با سرسختی و لجاجت می‌نویسیم حتی اگر دست روزگار انگشتمان را ازمان بگیرد. در انتظار جوانه‌های سبز قصه از سرانگشتانش خواهیم ماند.

 

به ياد احمد محمود

حالا، اون جا هنوز هوا خنك نشده. پاييزه، ولي هنوز تو خيابون‌ها وقتي راه مي‌ري، عرق از همه جاي تنت مي‌جوشه و تو شيار مهره‌هاي كمرت مثل ناودون سرازير مي‌شه. پاييزه، ولي از خيل مگس‌هايي كه دور و بر ماهي ‌فروشي‌ها و خرما فروشي‌ها امون آدم رو مي‌برن، كم نشده. اون جا كجاست؟ اون جا كجاست كه زندگي بدجوري جريان داره؟ اون جا كجاست كه زيرِ زمينش درياي نفت جريان داره، ولي مردمش رزق و روزي‌شون رو از روي زمين مي‌جورن؟

به ياد مهدي سحابي

حالا او ديگر ميان سفيدي‌هاست. سفيدي، سفيدي، سفيدي. سفيدي كاغذ، سفيدي نور، سفيدي جهاني كه دريچه‌هايش رو به خورشيد باز مي‌شود. مردي كه از جنس كلمه بود و به داستان عشق مي‌ورزيد. از كودكي تا نوجواني، از جواني تا ميان‌سالي، از پيري تا پس از مرگ. و بالاتر از كلمه، مردي بود كه شيفتة تصوير بود و نقاشي.

    براي درگذشت «به‌آذين  «

 

    وقتي قلبش ايستاد، زمان هنوز جريان داشت. زمان هنوز هم جريان دارد و قلب او همچنان ايستاده. ببين! اين زمان هم چيز عجيب و غريبي است. همين طور مي‌رود و مي رود و تو نمي‌تواني آن را نگه داري. تو بچه‌ي اين نسلي، نسل سوم ، چهارم يا پنجم و يا، نمي دانم. فقط مي‌دانم كه آخرهاي فيلم رسيدي. فيلم تمام شد و تو فقط شنيدي كه قلب خسته‌ي «به آذين» ديگر از ورجه ورجه كردن و يادآوري حركت زمان ايستاده  .

براي علي نامور 

 

که با نقاشی‌هایش داستان‌هایمان را معنی می‌کرد

 

تو سرد مي‌شوي، آهسته آهسته    

 قهوه سرد مي‌شود، آهسته آهسته 

 من سرد مي‌شوم  ...

 

به یاد محمد ايوبي 

 

    اين خيلي بد است كه اولين چيزي كه توجه نويسنده‌اي تو را به خودش جلب كند، حس ناسيوناليستي باشد. زماني توجه‌‌ام به محمد ايوبي جلب شد كه دانستم او خوزستاني است. از آن پس خبرهاي كارهايش را دنبال مي‌كردم. يك بار هم يكي از ناشرها، يكي از رمان‌هاي او را برايم فرستاد تا براي چاپش كارشناسي كنم. كه نظرم را گفتم و آن كار الان مدتهاست كه چاپ شده. آن موقع نام رمان اندوه جنوبي بود.(بعد نمي دانم با چه نامي چاپ شد)

براي درگذشت بانوي خيرخواه، شكوه آريايي پور


 تلفن زنگ مي‌زند  .

 زنگي مثل همه زنگ‌ها. گوشي را برمي‌دارم. زني آن ‌سوي خط است كه مرا مي‌شناسد، ولي من نه. شايد در مراسمي جايي ديده باشمش. به جا نمي‌آورمش. «شكوه آريايي‌پور» است با صدايي پر تپش:

- من سال‌هاست كه با بچه‌هاي كانون اصلاح و تربيت كار مي‌كنم. مي‌خواهيم برايشان جلسه داستان‌خواني بگذاريم. شما وقت داريد؟ از چند و چون جلسه مي‌پرسم و قبول مي‌كنم. هفته آينده، دوشنبه ساعت 4 بعدازظهر. حسن عجيبي دارم.

 

گروه سنی

گشتن

language

دیدارها

امروز : 708
دیروز :1419
هفته :4299
ماه :32105
مجموع :462464

افراد آنلاین :

1
Online

پنج شنبه, 03 فروردين 1396 12:36

خرید اینترنتی کتاب‌ها

image image image image image image image image image
با بچه‌های کانون رشت. زمستان ۱۳۹۳
دبیرستانی در آبادان. دی ۱۳۹۵
کانون پرورش فکری. تهران. آبان ۱۳۹۴
مدرسه‌ای در تهران. فروردین ۱۳۹۵
کتابفروشی. تهران. فروردین ۱۳۹۵
کانون پرورش فکری. پارچین. بهار ۱۳۹۴
با بچه‌های کانون یزدـ آبان ۱۳۹۴
با بچه‌های کانون یزد- آبان ۱۳۹۴
با بچه‌های کانون بندرعباس ـ آبان ۱۳۹۴