شنبه آوریل 29 , 2017
image image image image image image

plas

داشتم فکر می‌کردم من و ساختمان پلاسکو هم سن هستیم.

داشتم فکر می‌کردم آدم‌ها به ساختمان‌ها شکل می‌دهند و ساختمان‌ها به شهر‌ها هویت. وگرنه ساختمان چیزی نیست جز توده‌ای آهن و سیمان و شیشه و لوله‌های آب و فاضلاب. و اینگونه است که وقتی ساختمانی این‌چنین مهیب از پا می‌افتد گویی انسانی از پا افتاده. گویی انسانیت قرار است دفن شود زیر آوار دردهای خودساخته. چقدر غم‌انگیز بود ظهر پنجشنبه‌ای که در آن خبر آتش و آوار دهان به دهان و گوشی به گوشی می‌چرخید. چه تلخ بود لقمه‌های ناهاری که در دهان می‌چرخید و پایین نمی‌رفت. کاش چشم کودکانی که پدرانشان در کانون خطر بودند گریان نشود و همسرانشان دوباره گرمای وجود آنان را حس کنند. 

يادداشتي در حاشيه‌ي جشنواره داستان اروند

نویسنده وقتی برای بچه‌ها می‌نویسد بال در می‌آورد. دو بال خیال انگیز و رویایی. حتماً نیازی نیست چیزی که خلق می‌کند جن و پری و موجودات افسانه‌ای داشته باشد. مهم این است که او برای مخاطبی می‌نویسد که جهان را با چشمان دیگری نگاه می‌کند. چشمانی که هنوز پاک است و آلوده به بلایای زمینی نشده و به همه چیز بال می‌بخشد. بال پرواز.

اگر در زمان نوجوانی و کودکی ما نویسندگان این حوزه به تعداد انگشتان دست بود، امروز ادبیات کودک کشورمان به مدد نویسندگان، شاعران، مترجمان، پژوهشگران این حوزه به اندازه‌ای شده که تصویر درخشان‌تری از دنیای کودکان و نوجوانان ارایه بدهد. اگر چه این تصویر هنوز به پختگی و کمال نرسیده و نیاز به زمان دارد، اما با نگاهی به خط سیر حرکت ادبیات کودک و نوجوان می‌توان آینده‌ای درخشان برای آن متصور شد. در مقایسه با درخت تناور ادبیات کلان، ادبیات کودک و نوجوان ما هنوز جوان است و چندان قامت و قالب نگرفته است، این ادبیات از یک سو نیاز به حمایت و پشتیبانی و از سوی دیگر نیاز به آزادی و رهایی دارد.
واقعیت این است که نوشتن برای مخاطبان کودک و نوجوان کاری تخصصی و دشوار‌تر از نوشتن برای مخاطبان بزرگسال است. کسانی که برای این گروه می‌نویسند باید از تجربه و دانش کافی برخوردار باشند در حالی که در نظر عموم جامعه هر داستانی که شخصیت‌های کودک و یا حیوانات داشته باشد، یا صرفاً بیان خاطرات نوستالوژیک کودکی نویسنده، داستان کودک محسوب می‌شود.
برگزاری جشنواره‌های متعدد (از جمله جشنواره داستان اروند) که بخشی از کارشان را به داستان نوجوان اختصاص می‌دهند، می‌تواند توجه برانگیز باشد. می‌تواند همچون چراغی هدایت کننده‌ی نویسندگانی باشد که نوشتن برای نوجوانان را دوست دارند اما محرکی برای این کار نیافته‌اند. هر جشنواره‌ای در ذات خود روشن‌کننده‌ی شعله‌ای است در درون هنرمند. منتها جشنواره تمامِ کار نیست. باید اجازه داد این نیروی نهفته‌ای که به مدد جشنواره فعال شده به سوی کسب تجربه و دانش برود. به سوی رها شدگی از اعماق ناخودگاه و ترکیب این رهایی که هنر محض است با مخاطبی که نیاز به فهمیده شدن دارد.

http://dastanarvand.com/post.html?id=37

frank 8 

سفر همیشه برای یک نویسنده سرشار از تجربه بوده. خوشحالم که امسال به دلیل نامزد شدنم برای دو جایزه‌ی جهانی به دو سفر، دو مهمانی دعوت شوم؛ فرانکفورت و بلگراد.

اواخر مهرماه بود که راهی شدیم. باید با کارهای روزمره و گاهی خسته‌کننده خداحافظی می‌کردم و یک هفته‌ای به دور از دغدغه‌های همیشگی نفسی تازه می‌کردم. در باره‌ی این سفرها زیاد می‌توان نوشت. اما من چندان چیزی ننوشتم. خواستم راحت و آسوده باشم و فقط نظاره‌گر باشم. خواستم مثل مسافری که دغدغه‌ی رانندگی و راه و نقشه ندارد و فقط برای دیدن و شنیدن و تجربه کردن آمده در لاک خودم باشم، کودکی‌ام را به یاد آوردم و اولین سفرم به شهرهایی که با پدرم رفته بودم. او یا خواب بود یا مشغول کارهای خودش و من با چشم‌هایم دیدنی‌ها و تصویرهای تازه را می‌بلعیدم. حتی زمانی که خوابم می‌گرفت به زحمت چشم‌هایم را باز نگه می‌داشتم تا چیزی را از دست ندهم. هدفم شرکت در نمایشگاه‌ کتاب بود و شرکت در چند برنامه‌ی کتابی. دیدار با ناشران و دیدن کارهایشان از نزدیک.

پيام روز جهاني كتاب كودك

هر سال یک نویسنده‌ی برگزیده جایزه هانس کریستین اندرسن به مناسبت روز جهانی کتاب کودک پیامی می‌دهد. از سوی انجمن نویسندگان کودک و نوجوان ایران نیز سنتی بنا شده که یک نویسنده‌ی ایرانی هم به مناسبت این روز پیام بدهد. پیام امسال بر عهده‌ی من بود که روز 29 فروردین 1395 در مراسم نکوداشت مهدی حجوانی و دیدار نوروزی اعضای انجمن نویسندگان کودک و نوجوان، خوانده شد. 

بیا با هم کتاب شویم

فرهاد حسن‌زاده

گفته بودم دوستت دارم و تو باور کرده بودی. خب، من راست گفته بودم و تو دنبال حرف راست بودی. برخلاف آنهایی که همیشه می‌گویند قصه دروغ است، تو قصه‌هایم را باور کردی. تو باور کردی قصه‌ی آن لنگه کفشی را که دنبال جفت گمشده‌اش می‌گشت و آخر قصه آن را پیدا کرد. باور کردی قصه‌ی آن مرد نقاش را که رویایش را نقاشی کرد، ولی گربه‌ی رویایش ناگهان جان گرفت و افتاد به جان موش‌هایی که رفیقِ شفیقِ نقاش بودند. قصه‌ی جنگیدن دختری به نام «هستی» را باور کردی. جنگیدن برای رسیدن به صلح. به هستی پنهانِ خودِ خودِ خودش. چه خوب که مرا باور کردی و گوش به قصه‌هایم سپردی.

تا مي‌چرخم، هستم

فرفره‌ی قشنگم با من حرف می‌زند. در ذهن ساده‌ی من همه چیز از چرخیدن جان می‌گیرد.
 در ذهن ساده‌ی من دایره‌های کوچک و بزرگی ترسیم شده که لحظه‌ها را به هم پیوند می‌زند.
 بهار هم از همین لحظه‌های دایره‌وار است. سال، از بهاری شروع می‌شود و درشروع بهاری دیگر تمام. تمام که نه. شروعی دیگر.
حاضرم ساعت‌ها به چرخش فرفره نگاه کنم. می‌دانم برای ایستادن باید چرخید. این قانون را وقتی بچه بودم هنگام دوچرخه‌سواری آموختم. 
ياد گرفتم كه ياد بگيرم در تمام طول زندگي‌ام قانون بقا اين است: تا می‌چرخم هستم.

با اعضاي گروه تئاتر با شوخي و قهر و خنده

پوست انداختن در حوالی خطر

برداشت اول

ناشر طرح جلد كتاب را فرستاده كه ببينم. از طرح چاپ‌هاي اول تا سوم كتاب راضي نبودم. شبيه پوستر فيلم فارسي شده بود. اما اين يكي خوب است و گيرايي دارد. يك چمدان است و يك لنج بزرگ و بچه‌هايي كه براي خود ناخدابازي مي‌كنند. رمان «عقرب‌هاي كشتي بمبك» صاحب جلد تازه‌اي مي‌شود كه برايم زنده است.

اولین بار، وقتی به کتاب‌خانه‌ی کانون پرورش فکری رفتم، خیلی حیرت زده‌ شدم. نه فقط از دیدن آن همه کتاب، از دیدن فضایی بزرگ و روشن و رنگی رنگی. جایی كه سر و كارش با بچه‌ها بود ولي با مدرسه فرق داشت. اصلاً دنيايي بود براي خودش. کتابدارها و مربی‌های پر حوصله و دلسوزی داشت که نه‌تنها ذره‌ای از خشونت معلم‌ها در وجودشان نبود، بلکه با بچه‌ها دوست و رفیق بودند. پانزده سالم بود و در گروه تئاتر فعال بودم. در حقیقت آن‌جا بود که با جهانی آشنا شدم که در خواب هم نمی‌دیدم. همان‌جا بود که با خودم هم آشنا شدم.

کتابخوانی دیجیتال یا کاغذی

بحثي در باب خواندن در دنياي مجازي و تاثير كلمه‌ها

فرهاد حسن‌زاده

كلمه‌ كلمه كلمه. همه چيز در اين كلمه‌ها جاري است. از ترس و وحشت گرفته تا شادي و نشاط. از سبك‌سري و بي‌خيالي تا به فكر فرو رفتن و انديشيدن. سال‌هاست كه آدم‌ها با كلمه‌ها در صفحه‌هاي كتاب‌ها خو گرفته‌اند. وقتي داستاني را مي‌خواني، داستان به خودي خود وجود ندارد. داستان با چيدن كلمه‌ها در كنار يكديگر در ذهن تو شكل مي‌گيرند. مثلا اين كلمه‌ها: وقتي او را ديدم، اشك در چشم‌هايم حلقه زد. ديگر آن ابراهيم سابق نبود. قوز كرده بود و در ميان زباله‌ها دنبال چيزي براي خوردن مي‌گشت. مگس‌ها روي پوست چرك و كثيفش مي‌نشستند و او حال پراندن آنها را نداشت.

شايد با خواندن اين كلمه‌ها با توجه به شناختي كه از شخصيت داستان داريد، اشك‌تان سرازير شود. يا با خواندن كلمه‌هايي كه بار طنز و شادي دارد و مجسم كردن شخصيت داستان در شرايطي طنزآميز موقع خواندن كتاب خنده بيفتيد.

به اين‌ها چه مي‌گويند؟ تاثير كلمه‌ها. كلمه‌هايي كه كجاست؟ روي صفحه. به تعبيري كلمه از صفحه‌اي كه چشم آن را مي‌بيند حركت مي‌كند و مي‌رود و مي‌نشيند روي صفحه‌اي كه توي مغز قرار دارد. آن‌جا خواندني‌‌ها تبديل به ديدني‌ها و حس‌كردني‌ها مي‌شود.

نمکی و مارعینکی، نوشته‌ی فرهاد حسن‌زادهسال‌ها پیش براساس رمان نمکی و مارعینکی فیلمنامه‌ای نوشتم و برای ساخت به شرکت «صبا» بردم. سال‌ها بعد این سریال در کشاکش تغییرات مدیریت‌های مختلف بالاخره ساخته شد. در این مدت آن قدر از مدیران و آدم‌های این مجموعه زیان دیدم که حتی رغبت نکردم سریال ساخته شده را یک دور کامل ببینم. هنوز هم رغبت ندارم ببینم. وقتی فکر می‌کنم دنیای بچه‌ها دستمایه‌ی سیاسی‌کاری و رانت‌خواری عده‌ای فرصت‌طلب شده، از هنر هم بیزار می‌شوم. ولی باز این هنر است که مرا به ادامه دادن راه امیدوار می‌کند. بگذار کوتی‌کوتی ساخته نشود، بگذار ماجراهای بادمجان‌جان به فراموشی سپرده شود، بگذار کوتوله‌ها برای بزرگی روح کودکان تصمیم بگیرند، روزی همین کودکان بزرگ می‌شوند و برای سرنوشت خود تصمیم می‌گیرند.

بدون شک جوان‌های امروز که بین دیروز و امروز سردرگم هستند و فردایی برای خود متصور نیستند، زاده‌ی همین اندیشه‌های دگم و سیاسی‌کار هستند. و آنهایی که تماشای برنامه‌های شبکه‌های خارجی را به ایران ترجیح می‌دهند، خسته‌ شده‌اند از دروغ‌ها و تصویر وارونه‌ای که نشخوار می‌کنند. برنامه‌سازان بی‌برنامه کسانی هستند که مصاحبه‌ی فردوسی‌پور با ظریف، وزیر امورخارجه‌ای که قهرمان ملی لقب گرفته را حذف می‌کنند تا مردم باز هم رو بیاورند به تصاویری که خارج‌نشین‌ها برای ما تدارک دیده‌اند. همان کسانی که من و کارهایم را حذف کردند تا ... بگذریم.

فرهاد حسن‌زاده، کلاس پنجمبه عنوان یک نویسنده که روزی دانش‌آموز بوده. به عنوان آدمی که به بچه‌ها فکر می‌کنه و سعی می‌کنه از دنیایشان سر در بیاره و به دنیایشان رنگ تازه‌ای ببخشه. به عنوان پدری که بچه‌هاش بزرگ شدند و دیگه دغدغه‌ی دیر شدن و زود شدن و خوب شدن و بد شدن تکلیف بچه‌هاش رو نداره، به عنوان آدمی که شاید اگر چرخش روزگار نیم درجه از اون طرفی می‌چرخید، شاید معلم می‌شد و پای تابلو سیاه به بچه‌ها درس می‌داد و بالاخره به هر عنوانی که حالا اصلا عنوانش مهم نیست، این حال و هوای مهر و مدرسه را دوست دارم. حال و هوایی که همه چیزش نوی نو است. فضای مدرسه و کلاس و کتاب‌ها و دفترها و قیافه‌ی دوست‌ها و معلم‌ها و خیلی چیزهای دیگه. از آنجایی که هر نو شدنی را باید قدر دانست و تبریک گفت. این تر و تازگی را به شما، به خودم و به همه‌ی اون‌هایی که دوست‌شان دارم تبریک می‌گم.

تابستان است هویج‌بستنی می‌چسبد. مگر نه؟ هویج‌بستنی که توی نمایشگاه کتاب امسال جزو پرفروش‌ترین‌های نشر افق بود، انگاری تازه دارد خوانده می‌شود و گاهی دوستی زنگی می‌زند و حرفی می‌زند. مثل دیشب که یکی از دوستان نویسنده و کارگردان زنگ زد و گفت داستان‌ها طنزشان خوب بود و نگاهت خیلی سینمایی و تصویری است. گفت یکی از داستان‌هایش خیلی برای فیلم مناسب است و پیشنهاد کرد فیلمش کنم. راستش شانس من به سینما نیامده. هر وقت پای حرف و عمل نوشتن فیلمنامه و ساخت کاری از داستان‌هایم به میان آمده، به بن‌بست خوردیم و من حس کردم بی‌خودی وقتم را تلف کردم. با خود عهد کردم به سراغش نروم مگر این که خودش با میل اشتیاق بیاید. ولی از تعریف این دوست کمی کیفور شدم.

گاهی این‌طوری است. گاهی فکر نمی‌کنی دنیا این‌قدر چرخش‌های بزرگ داشته باشد و عجیب و غریب.

فکر نمی‌کنی در یکی از همین چرخش‌ها ممکن است برگردی به شهری و خیابان و حتی کوچه‌ای که روزی روزگاری در آن زندگی می‌کردی و کار می‌کردی.

هیچ فالگیری در فالم ندیده بود و در هیچ خوابی ندیده بودم که پس از بیست سال عبور از شیراز به تهران، بار دیگر برگردم به شیراز و مهمان هتلی شوم که درست سر کوچه‌مان بود. می‌دانید چه می‌گویم؟ من بیست سال پیش تکنسین امور آب وزارت نیرو بودم و اداره‌مان ته یک کوچه بود. هرروز به آن ساختمان کوچک اداری می‌رفتم و مشغول کار می‌شدم. کارم را دوست داشتم، اما نه خیلی. کارم نقشه کشی بود و اندازه گیری سطح آب چاه‌ها و چشمه‌ها و رودخانه‌ها و  ایستگاه‌های بارانسنجی حوزه دریاچه‌ی مهارلو. یک شغل تحقیقاتی که راستش خیلی از سروته این تحقیقات سر در نمی‌آوردم. من باران را برای باران بودنش دوست داشتم و حس شاعرانه‌ای که به من می‌داد. چشمه را آب رازآلودی می‌دانستم که از نمی‌دانم کجای این کوه‌ها و سنگ‌ها قل می‌خورد و می‌آمد به سطح ناپاک زمین.

خانم هماهنگی فرهنگی: می‌خواهیم شما را دعوت کنیم با بچه‌های مدرسه حرف بزنید.
من: باشه. (و بعد حرف قرارمدار و هماهنگی و اینا)
خانم هماهنگی فرهنگی: آخرین کتابتون چیه که واسه بچه‌ها بخریم و اونا با شما حرف بزنن؟
من: کتاب «پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو » مناسبه.
خانم هماهنگی فرهنگی: چی؟
من: «پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو». مجموعه سه تا داستانه. اخیرا هم برگزیده کتاب سال شده.
خانم هماهنگی فرهنگی: چی؟
من: درست شنیدید. پی... تی... کو... پی... تی... کو... یه جور صدای پای اسبه.
خانم موردنظر: ببخشیدا. نمی‌شه یه کتاب دیگه بگین؟ آخه این اسمش یه جوریه. ممکنه مدیرمون موافقت نکنه. مدیرا رو که می‌شناسین؟
من: بله. سال‌هاست مدیران را می‌شناسم. سال‌هاست ...
فکر من: دلمون خوشه نشستیم کلی واسه اسم کتاب فکر کردیم. اسمی که کودک پسند باشه.
فکر خانم هماهنگی فرهنگی: مرده شورتو ببرن با این اسم کتابت. نویسنده هم نویسنده‌های قدیم.

کنار آن پنج پله‌ای که مرا به زیرزمین خانه می‌رساند، همان زیرزمینی که تازه تعمیرش کرده‌ام تا مشق‌هایم را در آن‌جا بنویسم، همان‌جا درست بالای پله‌ی سوم، از دل سیمان‌ها و موزاییک‌ها تنه‌ی درختی روییده که درخت نیست بیچاره.

ساکنین قبلی هی سرش را اره کرده‌اند و گفته‌اند ریشه‌اش پله‌ها را خراب می‌کند. هی با تیشه بر سرش کوبیده‌اند و گفته‌اند درخت جایش توی باغ و باغچه است نه این‌جا کنار پله‌های زیرزمین.

ما تازه به این خانه آمده‌ایم. دیروز دیدم درخت بیچاره جوانه‌های سبزش را به رخ کشیده و معصومانه نگاهم می‌کند. نشستم کنارش و نوازشش کردم و گفتم خوب شد نفت نریختم پای ریشه‌ات. کارگری که می‌خواست تو را ریشه‌کن کند این پیشنهاد را داد.

گفت: «من دختر توام پدر. مرا هستی بخوان! بگذار هر روز کنار پله‌های زیرزمین شاهد تولد قصه‌ها و شعرهایت باشم.»

این جور حرف‌زدن، خودش شعر و قصه بود. و این دو نقطه ضعف پدری است که گیاه دخترانه‌ای در خانه‌ و گل‌خانه‌اش نروییده. دست بر سرش کشیدم و به دختری قبولش کردم. پذیرفتم که هستی من باشد.

یادم افتاد به حرف دوستی که روزی پرسید چرا شخصیت‌های اصلی رمان‌های اخیرت دختر هستند. شاید جوابش این‌جا باشد. بالای پله‌ی سوم. همان درخت جان‌سختی که هیچ‌گاه تمام نمی‌شود. که مهربان است و مهربانی می‌جوید و هوا و نور و محبت می‌خواهد. که تیزی و زبری تیشه و اره نتوانست انکارش کند. خانه‌ی ما دو پسر دارد و با من می‌شویم سه پسر. بعضی‌ها فکر می‌کنند پسر سوم در زندگی چیزی کم دارد که در قصه‌هایش سبز می‌شود. بعضی‌ها این‌طور فکر‌ نمی‌کنند.

شهرهایی که رودخانه‌ای از دلشان عبور می‌کند کم نیستند. اهواز، خرمشهر، آبادان را تجربه کرده‌ام و در کنار رودشان زیسته‌ام. در این شهرها زندگی به گونه‌ای دیگر جریان دارد. انگار رودخانه به شهر هویتی دیگر می‌بخشد و آدم‌ها را از حس عبور سیراب می‌سازد. هر بار که به اصفهان می‌روم گذشتن از کنار زاینده رود و دیدن مردمی که به رود تکیه زده‌اند و غذا می‌خورند یا چای می‌نوشند و قلیان می‌کشند به من حس دیگری می‌دهد. حسی که خود رود به من می‌دهد. رودخانه دیگر رودخانه نیست. شخصیتی است که هویت و اصالت و زندگی دارد. این حس‌های زیبا را در رمان جان شیفته زیاد خوانده و دیده‌ام. رمانی که فکر می‌کنم پس از سالها جا دارد که دوباره بخوانمش. این رمان نیز سرشار از بیان‌های تاثیرگذار از رودخانه بود. حتی نام شخصیت اصلی رمان یادم است «آنت» بود. «آنت» نامش بود و فامیلش «ریویر» به معنای رودخانه.

چند روز گذشته که اصفهان بودم و دو شب پی‌درپی به کنار رودخانه رفتم و از پل‌هایش عبور کردم، دوباره حس روددوستی‌ام گل کرد و از دیدن مردمی که شادمانه به دیدار دوست دیرنه‌شان آمده بودند شادمان شدم. آنان بی‌آنکه بدانند به زیارت آمده بودند. اگر دستشان به آب نمی‌رسید، نگاهشان که می‌رسید. اگر مستقیم نیاز و حاجتشان را بر زبان نمی‌آوردند، ته دلشان ارتباطی نامریی به رنگ بازتاب آب بر سقف می‌درخشید و می‌شد سپاس را در دیدگانش خواند. رود همانی‌است که باید باشد. بخشنده و مهربان. به مانند آفریدگار هستی.

1.مثلي هست كه مي‌گويد «كلاغ از باغ ما قهر كرد، گردويي شد به نفع ما.» حالا اين ضرب المثل ورد زبان و باب طبع آنهايي است كه از تحريم و قهر مخالفان حظ مي‌برند. با قهر كلاغان كيسه‌هايشان را سرشار از گردوهايي مي‌كنند كه سهم همه است. من كه قهر نمي‌كنم و گردويم را از اين باغ طلب مي‌كنم.

2.فكر مي‌كنم آدمهايي كه عميقاً به تغيير و دگرگوني فكر مي‌كنند، هميشه از هر فرصتي براي رسيدن به لحظه‌هاي بهتر استفاده مي‌برند. از هر شكاف كوچكي براي ديدن نور، از هر نسيم خلاصه‌اي براي نفس كشيدن، از هر نمي براي رفع عطش ريشه. اين آدم‌ها دلخوش نيستند به اين لحظه‌هاي گذرا. آنان تيزهوشانه به افق‌هاي دور نظر دارند و از اين فرصت‌ها فقط استفاده مي‌كنند تا ثابت كنند جهان در چرخش خود نيازي به قهر و ناز ما ندارد.

تصویری که می‌بینید، تصویر نقاشی شده‌ی یک «نویسنده‌ی کودک» به دست یک «کودک» است.

نزدیک‌ترین تصویر به واقعیت از سوی ذهن خلاق و هنرمند کودکی که در میان جمع نشسته و دارد به صحبت‌های یک نویسنده گوش می‌دهد. صحبت‌هایی درباره‌ی کتاب و نوشتن و قصه‌پردازی. تصویر متعلق به روزی است که به دبستان دخترانه‌ی گل نرگس رفته بودم تا با بچه‌های کتابخوان این مدرسه گفت‌وگو کنم. آخر جلسه هدیه آمد به طرفم و کاغذی به دستم داد و در حالی که خجالت می‌کشید گفت: امیدوارم از این کارم ناراحت نشده باشید. و دوید و رفت. کاغذ را باز کردم و نگاهش کردم. من بودم از دریچه‌ی چشم هدیه. چه هدیه‌ی با ارزشی! از این هدیه‌های با ارزش بازهم دارم. مجسمه‌ای ساخته شده از یونولیت که کار بچه‌های کتابخانه پارچین است. سر و صورتم به دقت رنگ شده و به جای مو یک تکه خز سورمه‌ای-سیاه روی سرم گذاشته‌اند.

دست‌های هنرمند بچه‌هایی مثل هدیه بوسیدنی است. مگر نه؟

نیمه‌ی اول دی‌ماه گذشت و من در خواب زمستانی به سر ‌بردم. یادم نبود باید چیزی بنویسم از تولد دوچرخه. باید به یاد بیاورم که دوازده‌سال پیش نشریه‌ای چشم به دنیا باز کرد برای این که چشم خیلی‌ها را به دنیا باز کند. یادم نبود تشکر کنم از فریدون عموزاده‌ خلیلی که همواره او را فردی صاحب سبک و خالق فکرهای بزرگ و ایده‌های تازه دیده‌ام. او بود که به دوچرخه جان داد و به حرکتش واداشت. همان‌طور که مجله‌ی سروش نوجوان را به دنیا آورد، همان‌طور که روزنامه‌ی آفتابگردان را به راه انداخت. و حالا با چلچراغش روشنایی بخش افکار جوان‌هاست.

یادم نبود و باید به خودم یادآوری کنم که من ده سال پیش به همقطاران دوچرخه پیوستم. از آن روز تا به امروز بیش از فلان‌قدر مطلب نوشتم. بچه‌های زیادی با کارهایم خندیده‌اند، گریسته‌اند و بی‌تفاوت از کنار کلمه‌هایم رد شده‌اند. باید خدا را شکر کنم که در این زمان، در این روزگار غبارآلود توانسته‌ام جایی بایستم که باید می‌ایستادم. جایی که از بودن در آن لذت ببرم و به دیگران لذت ببخشم. دیگرانی که جزیی از وجودم شده‌اند و من حالا گویی برای خودم می‌نویسم و آنها می‌خوانند. شبیه آدم خوش صدایی که برای خودش می‌خواند و دیگران از صدایش لذت می‌برند. یا کسی که برای دل خودش ساز می‌زند و بر گوش و دل دیگران هم می‌نشیند و در یک لذت هنری شریک می‌شوند.

رمان هستی را خودشون انتخاب کردن. نوجوون‌های اینجوریانی. اینجوری‌های اونجوریانی. هستی را دل‌های صاف و آبی انتخاب کردن. داورهایی که خیلی‌هاشون اصلاً رنگ همدیگر رو ندیده بودن. تو جلسه‌هایشان نه از آقای ریش‌بُزیان خبری بود. نه خانم ابرو پاچه‌بزیانِ غضب‌آبادی و نه از بزرگانی از خیلی ادعا دارن بچه‌ها رو به شکلی اساسی می‌شناسن. بزرگانی که تو جلسه هی پرتقال پوست بکنند و بذارند تو حلقوم مبارکشون، چای هورت بکشن و یا موز عریان کنن و بلمبونند و بگن هستی اینجایش با موازین عقل کلِ کالِ ما نمی‌خونه. اونجاش با قیچی‌های ما بریده نشده و باید بریده می‌شد. که بگن نویسنده‌ی فلان فلان شده‌اش با عقاید آقای مُخ میخیان مشکل داره و سلیقه‌ی خانم پاپیچیان اجازه نمی‌ده حتی به نویسنده‌اش سلام کنیم چه برسه جایزه بدیم.

هستی ولیئیدیروز خیلی‌ها تولدم را تبریک گفتند. بگذریم که من هنوز نفهمیدم چرا تولد کسی را به خودش تبریک می‌گویند در حالی که هیچ کس با اراده‌ی خودش متولد نمی‌شود. شاید بهتر باشد این تبریک را به پدر و مادر فرد مزبور و مشکوک گفت. به هر حال دیروز دو بار غافلگیر شدم. اولش هنگامی بود که دختری مهربان و محجوب به نام هستی همراه پدرش به محل کارم آمد، شیرینی تولد برایمان آورد و با هم عکس گرفتیم و گپ زدیم و دقایقی در کنار هم بودیم و باز هم گپ زدیم. ناگفته نماند که هستی با این که کلاس پنجم است خودش برای خودش داستان نویسی کاشف است و پدرش هم شاعری عاشق.

غافلگیری دوم جشن تولدی ساده بود که همسرم به خاطر پنجاه سالگی‌ام تدارک دیده بود و تعدادی از دوستان نویسنده و هنرمند را دعوت کرده بود. جشنی که بیشتر ارمغانش برای من دلتنگی بود تا شادی.

دوستان دیگری هم از طریق فیس بوک و پیامک تولد را تبریک گفتند. از این عزیزان که نمی‌گذارند احساس تنهایی کنی و خودت را به خودت یادآوری می‌کنند هم ممنون هستم.

عمر من در برابر عمر جهان هستی کمتر از عمر یک نوزاد است. این پنجاه سال پر از خیلی است. خیلی آدم ، خیلی اتفاق خوب، خیلی اتفاق بد، خیلی تجربه، خیلی دوست، خیلی قصه، خیلی شعر و خیلی خیلی‌های دیگر. نمی‌دام چند سال دیگر هستم اما دوست دارم در این سال‌های پیش رو، فرصت داشته باشم که باز هم با عشق بنویسم و... همین.

خاطره‌ی هستی را می‌توانید در ادامه بخوانید

زیاد اهل نمایشگاه رفتن نیستم. اما به دعوت یکی از بستگان پا شدم رفتم به نمایشگاه بین‌المللی تهران که در آن نمایشگاهی با عنوان «نمایشگاه نان و شکلات و...» یا یک همچین عنوانی. با مزه بود. شکلات‌ها و خوراکی‌ها را نمی‌گویم. دیدن آدم‌هایی که از جاهای مختلفی آمده بودند تا نمایشگاه را ببینند. یک جورایی یادم به نمایشگاه کتاب افتاد. آنجا علاوه بر آدم‌های علاقمند به کتاب، مردمی را می‌دیدم که از این غرفه به آن غرفه می‌رفتند برای گرفتن هدیه تبلیغاتی یا همان اشانتیون. مهم نبود که این هدیه چیست و به چه کارشان می‌آمد. مهم این بود که از آن غرفه چیزی بکنند. کنده شدنی حتی به قیمت التماس و التجا که آقا تورو خدا یه چیزی بدین ما دست خالی نرویم خانه. حتی اگر این چیز یک نایلون خشک و خالی بود.

گروه سنی

گشتن

language

دیدارها

امروز : 1342
دیروز :1481
هفته :8171
ماه :37771
مجموع :511137

افراد آنلاین :

6
Online

شنبه, 09 ارديبهشت 1396 22:07

خرید اینترنتی کتاب‌ها