چهارشنبه جون 28 , 2017
image image image image image image

دستم شكسته بود. دست شكسته‌ام توي گچ بود و از گردنم آويزان. تازه، درد هم مي‌كرد. ولي جرات جيك زدن نداشتم، از ترس بابا. بابا هم جيك نمي‌زد، به جايش غلغل مي‌كرد. عينهو ديگ آبجوشي كه آبش از كناره‌هاي درش بزند بيرون، جيزجيز جوش مي‌زد و راه مي‌رفت. آنقدر عصباني بود كه اگر تمام نخلستانهاي آبادان و خرمشهر را هم به نامش مي‌كردي، خوشحال نمي‌شد. حتي اگر تمام كشتي‌ها و لنجهاي بندر را مي‌دادي، يا حتي...

«بيا ديگه اِدبار!»

 هر كس نمي‌دانست فكر مي‌كرد اسم من ادبار است. اسمم ادبار نبود و مي‌دانستم معني‌اش خوب نبود. من هم يواش راه مي‌رفتم. چون مي‌ترسيدم. مي‌ترسيدم از پله‌ها بيفتم و دوباره شر به پا شود. دلم نمي‌خواست باز بروم توي اتاق گچ و دكتر آن يكي دستم را هم گچ بگيرد. بابا پايين پله‌ها ‌ايستاد و نگاهم كرد. آفتاب دم ظهر چشم‌هاش را تنگ كرده بود. عينك دودي‌اش را يادش رفته بود بياورد. سفيدي تخم چشم‌هاش معلوم نبود ولي مي‌دانستم چه‌قدر از ديدنم برزخ است. همان طور كه بدجور نگاهم مي‌كرد، گفت: «بذار برسيم خونه، بلالت مي‌كنم!»

بلال نمي‌كرد، نه بلال و نه شلال. فقط از اخم و چپكي نگاه كردنش بلال مي‌شدم. هيچي نگفتم و اول بغض و بعد عطسه كردم. عادتم بود، هرموقع بغضم مي‌گرفت، پشت‌بندش عطسه مي‌آمد.

يك تاكسي كج و كوله جلوي بيمارستان ايستاده بود كه دو تا مسافر داشت. راننده‌اش داد مي‌زد: «فرح‌آباد... ايستگاه هفت...»

روي صندلي عقب دو نفر نشسته بودند و من و بابا بايد صندلي جلو مي‌نشستيم. بابا درِ جلو را باز كرد ولي سوار نشد. به سيگارش پك زد و ته بلوار را نگاه كرد. چيزي نبود، يعني من كه نفهميدم به چي زل زده. هوا گرم و بدجوري شرجي بود. انگار توي حمام نفس مي‌كشيديم. راننده دوباره و سه‌باره هوار كشيد: «فرح‌آباد... ايستگاه هفت... يه نفر...» نمي‌دانم چرا يك نفر پيدا نمي‌شد كه بخواهد برود فرح‌آباد و ما را نجات بدهد. به گچ دستم نگاه كردم و به دردي فكر كردم كه آرام آرام زير گچ پخش مي‌شد. دلم مي‌خواست دستم را بمالم و دردش را كم كنم، ولي نمي‌شد. دستم از من خيلي دور بود. بابا درد را فهميد و سيگارش را نصفه خاموش كرد و سوار شد. من هم كنارش نشستم. هنوز جرات حرف زدن نداشتم.

تاكسي عينهو قابلمه داغ بود و آدم حس مي‌كرد الان است كه مثل مرغ پخته شود. چشمم به عروسكي افتاد كه جلوي آينه از نخ زردي آويزان بود. از عروسك بدم مي‌آمد. مخصوصاً از موهاي بلندش كه تا مچ پايش مي‌رسيد. من هيچوقت عروسك دوست نداشتم. از مسخره بازي‌هاي دخترانه بدم مي‌آمد. از خاله بازي و مامان بازي حالم به هم مي‌خورد. سرم را كج كردم كه نبينمش. چند پسر ته بلوار گل‌كوچيك بازي مي‌كردند. چه كيفي داشت، اگر بابا نبود و دستم نشكسته بود و مي‌رفتم قاطي‌شان بازي مي‌كردم.

صداي تارتارتار موتورسيكلتي به گوشم خورد كه آشنا بود. خودش بود، عشق من، دايي جمشيد. از كنارمان رد شد و ما را نديد. دود خاكستري و سياهي از پشت موتورش مي‌رفت هوا. دلم ‌مي‌خواست بپرم وسط خيابان و صدايش كنم. زدم روي ران بابا و گفتم: «دايي جمشيد بودها.»

بابا ترش كرد و رويش را چرخاند آن طرف: «بود كه بود. چه بُكُنُم؟برات برقصُم؟»

بابا دايي جمشيد را دوست نداشت. هميشه پشت سرش حرف مي‌زد و غُرغُر مي‌كرد. تو دلم گفتم: كاشكي دايي جمشيد از توي آينه‌اش ما را مي‌ديد و سوار مي‌كرد و مي‌برد خانه. بعد جواب خودم را دادم: دلت خوشه. اصلاً مگر موتور دايي جمشيد آينه داشت؟ آينه كه نداشت، هيچ؛ بيشتر موقع‌ها يك جعبة بزرگ چوبي مي‌گذاشت ترك موتورش. جعبه‌اي كه توش پر از كيك يا باقلوا بود. شغلش همين بود. بردن كيك و باقلوا براي سينماها و دكه‌ها و مغازه‌هاي آبميوه فروشي. گرسنه‌ام بود و دلم براي خوردن يكي از آن باقلواهاي دارچيني لك زده بود. باقلواهايي كه سفارشي بود و به قول دايي جمشيد تا مغز استخوانش پخته بود.

تو اين فكرها بودم كه يك مسافر ديگر هم از راه رسيد و ظرفيت قابلمه تكميل شد. راننده هم سوار شد و كليدش را چرخاند و استارت زد. سر حلقة كليدهايش هم عروسك كوچولويي تكان تكان مي‌خورد. چه علاقه‌اي به عروسك داشت! نيم‌رخش را ديدم كه خيس عرق بود و لُنگي انداخته بود دور گردن درازش. گردنش عينهو تنة درختِ بيعار(1) بود. قهوه‌اي و رگه رگه‌اي. از گوشة چشم ديدم كه او هم نگاهم مي‌كند. مي‌دانستم الان است كه بپرسد: «دستت چي شده؟ عامو.» مي‌دانستم ديگر. همة بزرگتر‌ها اين طوري‌ بودند. سال قبلش كه سرم شكسته بود جواب صد نفر را دادم. از معلم و مدير مدرسه گرفته تا همسايه و نانوايي و سُپور شهرداري. به مامان گفتم: «خسته شدم بس‌كه جواب فضول‌هاي دادُم.» گفت: «بازي اشكنك داره، سر شكستنك داره.» گفتم: «اشكنك و سرشكستنك يه طرف، جواب اين و اون هم يه طرف. دومي بدتره به خدا.»

همانطور كه فكر مي‌كردم، شد. راننده ‌پرسيد: «چه بلايي سر خودت آوردي، عامو!»

عامو را خيلي غليظ گفت. تو شهر ما نصف مردم عامو بودند و نصف ديگرش خاله. هر كس هرچه مي‌خواست بگويد يك عمو يا خاله مي‌چسباند اول يا آخر حرفش. دوست نداشتم جواب بدهم. سرم را ‌چرخاندم طرف پنجره و پياده‌رو را نگاه كردم. صدايش را ‌‌شنيدم: «پس زبونته هم موش خورده!»

بدم مي‌آمد از اين حرف‌ها و سؤال‌ها. بابا جوابش را داد: «كاشكي خودشه موش مي‌خورد عامو. فوتبال هم واسه ما شده مكافات، اومده قيچي برگردون بزنه، افتاده رو دستش و استخون بازوش ترك ورداشته.»

راننده خنديد و سرش را تكان ‌داد.

«عيبي نداره عامو. بچه‌ان. بزرگ مي‌شه يادش مي‌ره.»

«خو بچگي تو سرش بخوره. از كار و زندگي افتادم. ولك، مي‌دوني بنده الان بايد كجا باشم؟»

«نه، از كجا بدونم. علم غيب دارم؟»

«بايد تو دريا باشم.»

«كارِت چيه؟ ماهي‌گيري؟»

«نه ولك ماهي‌گيري هم شد كار؟ بنده تو نفتكش كار مي‌كنم. نفتكشِ اروند».

«ها...! ائي نفتكش گندهه؟ عجب غوليه بدمصب! كجا مي‌خواستين برين؟»

«ژاپن. بار زده بوديم برا ژاپن. ولي خب، نشد كه برُم. ائي بچه اسيرُم كرد. كشتي كه منتظر يه نفر نمي‌مونه. امروز صبح زود راه افتاد و نتونستم برم. همه‌اش به خاطر ائي ادبار.»

با دستش كه دور گردنم بود خواباند توي گوشم. آخم رفت هوا و خجالت كشيدم. درد بدي داشت. يكي از مسافرها از عقب گفت: «عامو نزنش. كوتاه بيا.»

راننده بابا را دلداري داد: «عيبي نداره. لابد خيريتي داشته كه نتونستي بري. سفر بعد ايشالله.»

بابا نچ كرد و لُنديد: «برو عامو! مو ديگه اخراج شدم.»

راننده دست بردار نبود. جواب تمام سئوال‌هاي عالم را مي‌خواست بداند. «حالا چرا مادرش نياوردش اسپيتال(2)؟»

بابا سيگاري در ‌آورد كه روشن كند. «اي آقا! مكافات بنده كه يكي دوتا نيست. مادرش پا به ماهه. يكي بايد همين روزها خودشه ببره اسپيتال. نعلت به ائي شانس.»

دود سيگار بابا نفسم را بند ‌آورد. جلوي سرفه‌ام را گرفتم. توي دست‌اندازهاي خيابان عروسك زير آينه مي‌رقصيد و تكان تكان مي‌خورد. راننده گفت: «پسرا همين‌جوري‌ان ديگه. تُخس و شيطون و فضول. مو خودم سه تا دختر دارُم. اگه بگي صدا ازشون در مياد، نمياد. عين ائي عروسكن، ملوس و بي سرو‌صدا. هميشه به عيال مي‌گم كاش خدا يه پسر به مو مي‌داد، ولي تخس و فضول و شيطون...»

بابا پيچيد وسط حرفش: «چي مي‌گي مرد حسابي! ائي كه بغل دستم نشسته دختره.»

«بووووووي! راس مي‌گي؟!»

«دروغم چيه!»

چشمهاي راننده قلنبه شد و خيره شد به من. نمي‌دانم چقدر تعجب داشت كه نزديك بود بكوبد به ماشين جلويي. لبش از تعجب و خنده عينهو شكلاتِ گرما ديده كش آمد و گفت: «جداً؟! ائي... ائي... دُم بريده... دختره؟... اي ول! مو فكر كردم پسره كه رفته فوتبال وكار دست خودش داده...»

پچ‌پچ و زمزمة مسافرهاي پشتي را حس مي‌كردم. بابا پوزخند زد: «نه عامو، ائي طور نگاش نكن. دختر بنده مُدلش با همة دختراي ائي شهر فرق داره.»

راننده كه هنوز چشم‌هايش از تعجب گرد بود، ذوق‌زده دستش را از روي دنده بر‌داشت و به طرفم دراز كرد و گفت: «خوشبختُم. خيلي از آشنايي‌تون خوشبختُم.»

تحويلش نگرفتم. من كه از آشنايي با او خوشبخت نبودم. دست آقاي خوشبختيان تو هوا ماسيد و جا خورد. رويم را چرخاندم طرف خيابان و دنبال دايي جمشيد گشتم. مي‌دانستم دايي نيست. مي‌دانستم تيز گازش را گرفته و رسيده خانه‌شان. ولي همين‌طوري الكي دوست داشتم يك كاري بكنم. راننده كه خيلي خيط شده بود، دست از سئوال‌هايش كشيد و راديو را روشن كرد. بابا دوباره شد ميرزا غرغرو و ناليد: «آدم نمي‌دونه به فكر نونشون باشه يا به فكر جونشون. پير شدم از دست ائي يه علف بچه.»

دیدگاه‌ها   

راضیه چراغی
0 # پاسخ: فصلی از رمان هستیراضیه چراغی 1394-08-18 14:43
سلام آقای فرهادحسن زاده
فکرکنم من رابشناسید من راضیه چراغی11ساله ازقم هستم من ازشمادرخواست کرده بودم خلاصه کتاب هستی ر ابرایم ارسال کنید اماشماارسال نکردید من این دخواست رادوباره ازشمادارم .خلاصه کتاب هستی ارسال به این ایمیل:
اگرهم ارسال نکردید جوابتان رابرایم بفرستید
پاسخ دادن
من
+2 # من 1395-05-11 16:52
چه داستان قشنگی :-) ,,,ممنون ازتون اقای حسن زاده. :D
پاسخ دادن
صدیقه
0 # صدیقه 1395-06-08 15:47
:-) عالی بود
ممنون

من این کتاب رو کامل خوندم ولی اگه فصل آخر هم به نمایش یگذارید عالیه
پاسخ دادن
علی اصغر
0 # عالیعلی اصغر 1396-02-13 18:25
سلام
آقای حسنزاده خیلی خوشحالم که ایم رمان را خواندم
این کتاب بسیار زیبا بود و کشش آن مرا به خود جذب می کرد به طوری که در روز 3 ساعت آن را می خواندم/
پاسخ دادن

گروه سنی

33

گشتن

language

دیدارها

امروز : 1083
دیروز :1487
هفته :4082
ماه :44397
مجموع :593980

افراد آنلاین :

2
Online

چهارشنبه, 07 تیر 1396 18:33

خرید اینترنتی کتاب‌ها

image image image image image image image image image
با بچه‌های کانون رشت. زمستان ۱۳۹۳
دبیرستانی در آبادان. دی ۱۳۹۵
کانون پرورش فکری. تهران. آبان ۱۳۹۴
مدرسه‌ای در تهران. فروردین ۱۳۹۵
کتابفروشی. تهران. فروردین ۱۳۹۵
کانون پرورش فکری. پارچین. بهار ۱۳۹۴
با بچه‌های کانون یزدـ آبان ۱۳۹۴
با بچه‌های کانون یزد- آبان ۱۳۹۴
با بچه‌های کانون بندرعباس ـ آبان ۱۳۹۴

Anderson gold medal9 mlindgren

فرهاد حسن‌زاده از سوی شورای کتاب کودک نامزد ایران برای دو جایزه‌ی جهانی «هانس کریستین اندرسن» و «آسترید لیندگرن» سال ۲۰۱۸ شده است.