جمعه ژانویه 20 , 2017
image image image image image image

دور هم خوش می‌گذره داستانی برای کودکان، چاپ شده در مجله رشد نوآموز را می‌توانید اینجا بخوانید.

 

بگو: «تموم شد انتظار

بهار اومد، بهار بهار»


شعر زیر را نباید همین‌طوری خواند. چون شاعرش آن را همین‌طوری ننوشته. او وقتی شعر را می‌نوشته روی میزش ضرب گرفته و با دامبول و دیمبو آن را سروده. این شعر که به هیچانه هم می‌گویند به درد بلند خواندن می‌خورد. پس اگر می‌خواهید از شعر لذت بیشتری ببرید، روی قابلمه‌ای، دبه‌ای، میزی، چیزی تنبک بزنید و تنهایی یا دسته جمعی بخوانید. می‌توانید قسمت‌هایی را که با خط معمولی نوشته شده، تنهایی و قسمت‌های سیاه را گروهی بخوانید.

چراغ‌های فس‌فسو

دیگ سیاه و سمنو

قورباغه‌های قرقرو

لباس‌های پشت‌ورو

می‌گن: «تموم شد انتظار

بهار اومد، بهار بهار»

چک‌و‌چک‌وچک، شیرِ حموم

ترانه‌های ناتموم

تو زیرزمین، بالای بوم

دخترخاله، پسر عموم

می‌گن: «تموم شد انتظار

بهار اومد، بهار بهار»

روز جمعه مامان برای شصتمین بار برای بابا خط و نشان کشید: «می‌روی خرید یا نه؟ »

بابا پا شد. شلوار بیرونش را پوشید. نگاهی به کیف پولش انداخت و سرش را تکان داد. این یعنی از پول خبری نیست. با شلوار بیرونش آمد خوابید کنار من. مامان برای شصت و یکمین بار گفت: «دوباره که خوابیدی؟ پا شو مهمان داریم امشب.»

بابا دست انداخت دور گردنم و گفت: «نمی‌شه یه بار هم تو بروی خرید؟»

گفتم: «چیه؟ پول‌هایت تمام شده؟ آخر ماهه؟»

گفت: «اوهووم!» و نوک سبیلش را مالید به لپم و گفت: «کاشکی تو بابای من بودی. من بچه‌ی تو. تو می‌رفتی خرید، من می‌خوابیدم زیر پتو.»

گفتم: «باشه. عوض می‌کنیم تو بخواب زیر پتو. من هم می‌شوم بابای تو.»

 

شعر کودک

 

کنار قندون امروز

دیدم دو سه‌تا مورچه

گفتم چه مهمونایی

اومده از تو کوچه

 

گفتم: بفرمایین تو!

اینجا بده دم در

تکیه بدین به پشتی

چطوره حال مادر؟

 

چه مهمونای بدی!

لب نزدن به چایی

قندا رو خالی خوردن

مامان، بدو، کجایی؟

    

مامان شنگل و منگل و چنگل رفته بود بانك پول برق را بپردازد.

توي خانه، شنگل و منگل سرشان به بازي گرم بود. چه بازي؟ كامپيوتر بازي. آقاگرگه يواش‌يواش از پله‌هاي ساختمان بالا رفت تا رسيد به طبقة سوم. گوشش را چسباند به در آپارتمان. صداي شنگل را مي‌شنيد: «الان مي‌زنم داغونت مي‌كنم.»

صداي منگل را هم شنيد: «الان خرد و خميرت مي‌كنم.»

اما خبري از چنگل نبود. او توي اتاق آنطرفي نشسته بود و كاردستي درست مي‌كرد. گرگه از صداي هارت و پورت شنگل جا خورد: «هر كس بيايد جلو، يك لقمة چپ مي‌شود.»

گرگه از صداي هارت و پورت منگل هم تعجب كرد: «من هفت‌تا جان دارم. به اين زودي‌ها نمي‌ميرم. هاهاها!»

پيش خودش فكر كرد: «بره هم بره‌هاي قديم. اين‌ها دارند واسة من خط و نشان مي‌كشند. بهتر است بروم قصابي چند كيلو گوشت بخرم و بخورم.» پس دمش را گذاشت روي كولش و پا گذاشت به فرار. پله‌ها را دوتا يكي كرد و جيم شد. قصة ما به سر...

نه، قصة ما به سر نرسيده هنوز. توي پاركينگ، چشم گرگه به چيزي خورد. كنتور و فيوز برق. ناگهان چشم‌هايش از شادي و شيطنت برق زد: «فهميدم چه كارتان كنم.» بادي به گلويش انداخت و با دستهاي سياه و پرمويش فيوزها را قطع كرد. همه جا در تاريكي فرو رفت. در آن تاريكي چه برقي مي‌زدند چشم‌هاي آقا گرگه! بعد يواش يواش از پله‌ها بالا رفت.

آن بالا چه خبر بود؟ توي خانه، بچه‌ها از تاريكي ترسيدند و به هم نگاه كردند. از هارت و پورت چند دقيقه پيششان خبري نبود. از ترس مثل سيم‌هاي گيتار مي‌لرزيدند. فقط چنگل بود كه كمتر از بقيه مي‌ترسيد و مي‌لرزيد. او به آنها دلداري داد و گفت: «خجالت بكشيد! تاريكي كه ترس ندارد. الان خودم مي‌روم بيرون ببينم چه خبر است!»

در را باز كرد و رفت توي پاگرد و رو به پله‌ها سرك كشيد. همه جا تاريك بود و چيزي ديده نمي‌شد. صداي نفس‌‌نفس آقا گرگه را شنيد كه داشت بالا مي‌آمد. چنگل زود برگشت و پشت جا كفشي قايم شد. فكر كرد اگر به شنگل و منگل بگويد گرگه پشت در است، از ترس توي خودشان جيش مي‌كنند. صبر كرد ببيند چه اتفاقي مي‌افتد.

گرگه رسيد پشت در. ديد از هارت و پورت بره‌ها خبري نيست. نه مي‌خواستند او را داغون كنند، نه يك لقمة چپ. در زد و قاه قاه خنديد. از آن طرف در صداي گريه‌ها و لرزيدن بره‌ها را مي‌شنيد. از خوشحالي پنجه‌هايش را به هم ماليد و آهسته گفت: «يكيش واسه صبحانه، يكيش واسه ناهار، يكيش هم واسه شام. هاهاها!»

همين طور كه داشت اين حرف‌ها را مي‌زد و اين فكرها را مي‌كرد، يك مرتبه در باز شد و گوريلي ترسناك توي صورتش فرياد زد: «هاووو! هووو!»

نزديك بود از وحشت خودش را خيس كند. اما اين كار را نكرد. دوتا پا داشت، دوتاي ديگر هم قرض كرد و از پله‌ها سرازير شد. ولي آن‌قدر هول بود كه دست و پايش را گم كرد و ولو شد توي راه‌پله. با صداهاي عجيب و غريب: تالاپ... تالاپ... تالاپ! افتاد پايين.

چنگل وقتي كه خيالش راحت شد كه از گرگه خبري نيست، نقابش را از روي صورتش برداشت و عرقش را پاك كرد. نقابي كه خودش با دست‌هاي خودش ساخته بود. آن را به خواهر و برادرش نشان داد و گفت: «به اين مي‌گويند يك كاردستي درست و حسابي.»

........................................................................

 

      (از كتاب در روزگاري كه هنوز پنجشنبه و جمعه اختراع نشده بود)

  

 

روزي از روز هاي روزگار، روباه تر و تميزي از صحرا مي گذشت. يك مرتبه  چيز آشنايي  ديد. كلاغ سياهي بر شاخه‌ی درختي نشسته بود و قالب صابوني لاي منقار داشت. بشكني زد و با خود گفت: « چاچاچا! اين همان كلاغ ساده است كه يك بار چاچاچاش كردم و قالب پنيرش را چاچاچا! دستم درد نكند. كارم آن قدر خوب بود كه توي تمام كتاب هاي درسي هم قصه‌ی ما را نوشته اند. ببينم  مي توانم  يك قصة ديگر براي كتاب ها چاچاچا كنم يا نه!»

پيش پيش رفت و صدايش را صاف كرد و گفت:«چاچاچا ! سلام بردوست قديمي! كلاغ خوش آواز! حالت چه طوره رفيق!»

كلاغ چپ چپ نگاهش كرد و محلش نگذاشت. روباه گفت:«ديگر برايم  آواز چاچاچا  نمي كني؟»

كلاغ توي دلش گفت:«كور خواندي! خيال مي كني من الاغم كه گولت را بخورم!؟ نخير بنده كلاغم ، يك كلاغ عاقل. كلاغ ها يك بار بيشتر فريب نمي خورند.»

روباه سرش را بالاتر گرفت و گفت:«لاي منقارت چي داري كلاغ جان؟»

كلاغ چيزي نگفت و قالب صابون را سفت نگه داشت و پشتش را به روباه كرد.

روباه گفت : «چاچاچا! با من قهري؟»

كلاغ آه كشيد و به دور دست ها نگاه كرد.  به رودخانه كه  مثل يك  مار پيچ و تاب خورده بود.

روباه گفت:« اصلاً ناراحت نباش ! چون آن پنيري كه دفعه ي قبل به من دادي اصلاً خوب نبود.»

كلاغ از اين حرف عصباني شد. ولي خود را نگه داشت و چيزي نگفت. فقط فكر كرد: «چه پر روست! انگاري من گفتم بيا از اين پنير كوفت كن!»

روباه دور درخت چرخيد و با صدايي  مهربانانه  گفت: «حالا بيا با هم چاچاچا بشويم و آشتي كنيم . دراين دنياي بي وفا!!! هيچ  چيز  بهتر از دوستي نيست.»

كلاغ باز پشتش را به او كرد وبه تپه اي سنگي خيره شد كه مثل لاك پشتي زير آفتاب لميده بود.تصميم گرفت پرواز كند و برود، اما احساس كرد سنگين شده و نمي‌تواند بپرد. چند دقيقه اي مي شد كه دستشويي داشت و مي خواست كارش را انجام بدهد، ولي  روباه مزاحم بود. فشار روده هايش هر لحظه بيشتر و بيشتر  مي شد.

روباه فكر كرد:« كلاغ هاي اين دوره و زمانه چاچاچا شده اند و راحت گول نمي خورند. بهتر است از راه ديگري وارد شوم . بهداشت!»

دست را سايه بان چشم هايش كرد و گفت: «ببينم.آن صابوني كه به منقار داري صابون حمام است يا رختشويي؟»

جواب كلاغ سكوت بود. هم به خاطر حفظ صابون ، هم به خاطر دل دردي كه لحظه به لحظه  بيشتر مي شد.

روباه ادامه داد:«هيچ مي داني صابون چه فايده هايي دارد؟صابون براي رعايت بهداشت وتميزي خيلي  چاچاچا است. البته يك خاصيت مهم ديگر هم  دارد. اگر بگويي يك جايزه چاچاچا  مي كنم.»

حال كلاغ لحظه به لحظه بدتر مي شد. نه مي توانست پرواز كند و نه بماند.

حرف هاي روباه ادامه داشت:«در صابون خاصيت ديگري وجود دارد كه مثل يك راز مي ماند. همه هم از آن باخبر نيستند. تو هم نمي داني، چون كلاس سومي. پدربزرگ خدا بيامرزم مي گفت كلاغ ها فقط بلدند صابون بخورند. درحالي كه خبر ندارند اگر پرو بال سياهشان را با آب و صابون چاچاچا كنند، سفيد سفيد مي شوند عينهو قو، خيلي جالب است ، نه؟ من پيشنهاد مي كنم...»

كلاغ ديگر تحمل نداشت .دلش نمي خواست ، ولي كاري را كه نبايد مي كرد كرد.از همان بالا چيزهايي به درشتي و سنگيني دانه هاي باران بر سر روباه ريخت. بوي خيلي بدي به دماغ روباه خورد. اخم هايش در هم رفت و تقريباً جيغ زد:«اين چي بود؟»

كلاغ از خجالت و شر مندگي سرخ شد، هر چند كه سرخي اش زير سياهي پرهايش ديده نمي شد. نمي دانست با چه زباني از روباه عذر خواهي كند. هول شد و گفت:«ببخشيد.»

دهان باز كردن و عذر خواهي كردن همان و افتادن صابون از لاي منقارش همان.

روباه از شدت عصبانيت مي لرزيد:« تو روي من چاچاچا كردي؟»

كلاغ شاخه اي پايين تر آمد و گفت:« من جداً معذرت مي...»

صداي روباه شبيه سوت شده بود:« اگر اين داستان را دركتاب ها بنويسند مي داني چه قدر آبروريزي مي شود؟»

كلاغ گفت:«من واقعاً معذرت... من اصلاً...»

روباه فرياد زد:« مرده شورت را ببرند! كلاغ بي ادب.»

ودويد طرف رود خانه.

صابون روي زمين افتاده بود. كلاغ پايين آمد. صابون را به منقار گرفت و به طرف روباه پريد. در حالي كه بالاي سرش پرواز مي كرد گفت:« بيا!» 

و صابون را پايين انداخت:« بهتر است با اين صابون خودت را بشويي ! گمان مي كنم صابون حمام باشد!

 

 

 

 

 

 

      

كفش‌هاي پاره 

 

كوتي كوتي  از آن هزارپاهايي است كه خيلي ناز دارند.

 يك روز او بدجوري گريه مي كرد.

بدجوري هم جيغ مي زد.

بدجوري هم پاهايش را به زمين مي كوبيد.

مي دانيد چرا؟

يكي از كفش هايش كمي پاره شده بود.

«كوتي كوتي» به اندازه ي يك ليوان اشك ريخت و اشك ريخت.

ليوان دوم داشت پُر مي شد كه...

كه كرم كوچولويي را ديد كه...

كه مي خزيد و مي خنديد و به مدرسه مي رفت

كرم كوچولو، نه پا داشت ، نه كفش.

كوتي كوتي ساكت شد و به فكر فرو رفت.

 

........................................................................

 

 

شام در حمام

 

روز جمعه كوتي‌كوتي رفت حمام

مادرش گفته بود زود بيايد اما...

يك ساعت شد، بيرون نيامد

دو ساعت شد، بيرون نيامد

سه ساعت شد

چها ساعت!

پنج!

نزديك غروب مادرش به در حمام زد: تق تق تق

و پرسيد: « چه كار مي‌كني كوتي‌كوتي. شب شد.»

- هنوز كارم تمام نشده

- تمام نشده؟ معلوم هست چه كار مي‌كني؟

- دارم كف پاهايم را سنگ پا مي‌كشم.

مادرش از تعجب جيغ كشيد: «سنگ پا!؟»

كوتي‌كوتي با خونسردي جواب داد: «بله، سنگ پا، مگر هزار پاها نبايد سنگ پا بكشند؟»

_ واي نه كوتي‌كوتي

-خيلي خوبه مامان. فعلا پاي چهارصد و شصت و چهارم هستم.

- كي‌تمام مي‌شه؟

- لطفا يك كاغذ و مداد بردار و حساب كن چندتاي ديگر مانده. اگر زحمتي نيست شام مرا هم بياور اينجا.

 

 

واي كه چه مصيبتي!

 

از خواب ناز پريدم و

نصف خوشيهام را توي خواب جا گذاشتم؛

چون كه مدرسهام دير شده بود    .    

          «واي كه چه مصيبتي!»

دفتر و كتابهايم را جمع كردم و

همه را توي كيفم چپاندم.

توي اين هير و وير درز كيفم پاره شد.

          «واي كه چه مصيبتي!»

پيراهنم را موقع خوردن صبحانه پوشيدم؛

دکمهي وسطي پيراهنم كنده شده بود.

          «واي كه چه مصيبتي!»

كفشهايم را تند تند  به پا كردم؛

بندكفشم وقت پاره شدنش بود.

          «واي كه چه مصيبتي!»

از خانه تا مدرسه را يك نفس دويدم؛

وسطهاي زنگ رياضي رسيدم.

          «واي كه چه مصيبتي!»

آموزگار گرامي بر و بر نگاهم كرد؛

اولش خنده و بعدش مثل جادوگرها، اخم كرد.

           «واي كه چه مصيبتي!»

با صداي خشمگين غريد: «حالا چه وقت اومدنه؟»

بعد با خنده گفت: «زيپ شلوارت چرا بازه؟»

          «واي كه چه مصيبتي!»

دست كردم كه زيپ شلوار را ببندم؛

تازه فهميدم از بس هول بودم

اصلاً شلوار نپوشيدم!

           «واي كه چه خجالتي!»

........................................................................ 

بخور بخور

 

هميشه بايد براي خوردن چيزي داشته باشي

هر وقت خوشحالي شكلات بخور.

هر وقت خسته‌اي بستني بخور.

هر وقت سرحالي كيك خامه‌اي بخور.

هر وقت بي حالي پفك بخور.

هر وقت نگراني لواشك بخور.

هر وقت حوصله‌ي درس و مشق نداري تخمه بخور.

هروقت سرگرداني برو سر يخچال، سيبي، خياري، چيزي بخور.

هر وقت هم چيزي براي خوردن نداشتي

برو توي حياط يا توي كوچه يا پارك، هوا بخور.

اما يادت باشه  

هيچ وقت از دست كسي كتك نخور!

........................................................................

 

 

 

  

همسايه پاييني ما، آقاي اسفندي،  خيلي مهربان بود.

او هميشه توي جيب‌هايش آبنبات‌هاي نعناعي داشت. هميشه توي پله‌ها به من و داداشم تعارف مي‌كرد و با صداي پير و گرمش مي‌گفت: «بفرماييد! دهانتان را شيرين و خوشبو كنيد!»

ما هم هميشه دهانمان را شيرين و خوشبو مي‌كرديم. بعد مي‌گفت: «در ضمن، وقتي بازي مي‌كنيد، كمتر سر و صدا كنيد. لوسترم از دست بدو بدوهاي شما لرزونك گرفته.»

مي‌گفتيم: «باشد.» ولي يادمان مي‌رفت. هميشه يادمان مي‌رفت بي سر و صدا بازي كنيم.

گروه سنی

Teleg farhadhas

گشتن

language

دیدارها

امروز : 243
دیروز :1060
هفته :4968
ماه :19899
مجموع :383823

افراد آنلاین :

2
Online

جمعه, 01 بهمن 1395 09:06

خرید اینترنتی کتاب‌ها

Anderson gold medal

has 1

lindgren

افتخاری برای ایران و ادبیات کودکش

فرهاد حسن‌زاده از سوی ایران نامزد جایزه جهانی آسترید لیندگرن برای سال 2017 و جایزه هانس کریستین اندرسن برای سال 2018 شد.

image image image image image image
Tehran-2
Tehran-1
Tehran-3
Tehran-4
yazd-1394
yazd-2-1395