شنبه اکتبر 01 , 2016
image image image image image image

Anderson gold medalhas 1lindgren

افتخاری برای ایران و ادبیات کودکش

فرهاد حسن‌زاده از سوی ایران نامزد جایزه جهانی آسترید لیندگرن برای سال 2017 و جایزه هانس کریستین اندرسن برای سال 2018 شد.

انتقام موشیارانه

من فکر می‌کنم که همه باید به وظایف خودشان چی‌کار کنند؟ عمل کنند که. مثلاً ما خون‌آشام‌ها باید خون بیاشامیم که و آدم‌ها باید مالیات‌شان را پرداخت کنند که. البته ما خون‌آشام ها هم که مالیات پرداخت می‌کنیم که. باور نمی‌کنید که سری به انجمن انتقال خون بزنید که خودتان ببنید چند درصد از درآمدمان را مالیات می‌دهیم. با این مقدمه برویم سر چی؟ سر اصل مطلب که انتقام باشد.

چند شب پیش که دوباره نامزدم آمد توی خوابم و گفت که: «خاک بر سرت. این‌طوری انتقام می‌گیرند؟ نامحسوس دیگه چه کوفتیه؟ اگر می‌دانستم اینقدر ترسویی هیچ وقت نامزدت نمی‌شدم، نترس، برو جلو، برو و انتقام محسوس و مخصوص بگیر.»

و بله، اینجوری بود که امروز صبح دوباره برای تجدید انتقام از خانه بیرون آمدم که ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ. یک راست رفتم آبمیوه‌فروشی که. یک مشت مگس ولگرد آنجا پلاس بودند و داشتند کثافت‌کاری می‌کردند که. اه اه اه... هیچ از این مگس‌های الکی‌پلاس خوشم نمی‌آید. اگر آدم‌ها اشرف مخلوقات باشند که آنها اشرف‌مخوفات هستند. نگاهی به دور و بر انداختم که دیدم یارو هستش. گفتم خوب شد. امروز دیگر به مجازات می‌رسد،اما یکهو غیبش زد. فکر کردم که از ترس من غیبش زده.

انتقام نامحسوس

 

دیشب که دلم واسه نامزدم تنگ شده بود که یک شعر رمانتیک برایش سرودم که احساس وفاداری‌ام را به او نشان بدهم که. می‌خواهم سنگ قبرش را عوض کنم که این شعر تازه را بدهم با آب طلای قرمز روی سنگ قبرش بنویسند که:

ای که رفتی از بر ما وای بر ما وای بر ما!

من چه سازم فصل پاییز با غم و اندوه و سرما!

وای سرما! وای سرما!

اما نصفه‌های شب نامزدم با لنگه کفش آمد توی خوابم و آن را کوبید توی ملاجم و گفت: «ای بچه‌ خوخول(1). هنوز انتقام منو نگرفتی؟ هنوز...»

وحشت در اسلحه فروشِي

 

حالم زیاد روبه‌راه نیست که. مریض احوالم که. نه این که سرما خورده باشم، نه. ما خون‌آشام‌ها سرماخوردن تو کارمان نیست که. مگر این که خونی که آشامیده باشیم ویروسی باشد و ویروس آنفولانزایش اساسی باشد که کارمان را بسازد که. ولی قضیه‌ی من از جایی دیگر آب می‌خورد که. دیروز به قصد انتقام نامزدم از خانه زدم بیرون که. این خانم سوسکه‌ی همسایه خیلی فضوله که. توی آسانسور به من گفت: «ننه، کجا می‌ری؟»

نگاهی به شاخک‌های مش کرده‌اش انداختم و گفتم: «کار دارم ننه.»

گفت: «خدا رو شکر که کار داری. چون الان اکثر جوونا بیکارن.»

گفتم: «گفتم باشه. شما کجا داری می‌ری ننه؟»

گفت: «کلاس تکواندو.»

بهش نمی‌آمد اهل تکواندو و این چیزها باشد. گفتم: «به‌به! انگیزه‌ات از تکواندو چیه؟ می‌خوای بری المپیک؟»

گفت: «نه بابا. انگیزه‌ام انتقامه. می‌خوام تکواندو یاد بگیرم بزنم اونایی که شوهر خدابیامرزمو کشتن ناکار کنم.»

انتقام نامحسوس

 دیشب نامزدم به خوابم آمد و گفت: «چرا انتقام مرا نمی‌گیری؟ بابا جان من مردم از بی‌عرضگی تو! آبروی خون‌ آشام‌ها را برده‌ای.»

من هم که توی خواب خونم به جوش آمد و گفتم که: «باشد. فردا حتماً انتقامت را می‌گیرم.» صبح ساعت 10 که شد ویژژژژژ. راه افتادم طرف خیابان که. رفتم و رسیدم به جلوی آبمیوه‌فروشی. با تعجب دیدم که مغازه‌اش باز بود که. این دفعه از در جلویی نرفتم که. از در پشتی رفتم که. می‌خواستم که غافلگیرش کنم که. اما از شانس آشغالم از در مغازه بیرون زد که. دنبالش راه افتادم که جیم نشود و به حسابش برسم که. او می‌رفت و من هم دنبالش می‌رفتم که دیدم رفت توی یک ساختمان متروکه که. با خودم گفتم مخفی‌گاهش اینجاست که. خوب گیرش آوردم که. وقتش بود که. خیلی وقتش بود که. قلبم به تاپ تاپ افتاده بود که. داشت از پله‌های تاریک بالا می‌رفت که. پله‌های تاریک بهترین جا برای خون‌آشام‌هاست. ویز ویز کردم و موقعیت را بالا و پایین کردم که. ولی تا به خودم بیایم رفت توی آپارتمانی که روی درش عکس یک دندان بود که.

بد چیزیه وجدان!

 

دیشب تا صبح خوابم نمی‌برد که. نمی‌دانم چرا. شاید به خاطر گرسنگی، شاید هم تشنگی، نیشم لک زده بود برای یک نوشیدنی خنک و باحال که. برای مکیدن چیزی به رنگ خون، چیزی تو مایه‌های آب هندوانه یا آب انار، یا شاه‌توت که.

وای‌ی‌ی، نه! به آب‌میوه که فکر می‌کنم چهره‌ی معصوم و نازنین نامزدم جلوی چشمم می‌آید که و دیوانه می‌شوم که. چهار هفته از کشته‌ شدنش گذشته و من هنوز نتوانستم انتقام بگیرم. صبح به قصد انتقام از خانه بیرون زدم که. خودم را تو آینه بغل یک ماشین مدل بالا برانداز کردم و زدم به شیشه که چشم نخورم یک وقت که. ما خون آشام‌ها برای این که چشم نخوریم به جای این که بزنیم به تخته می‌زنیم به شیشه. باورم نمی‌شد که این‌قدر خوش‌تیپ باشم که. طبق معمول خبری از قاتل نبود. نمی‌دانم از کجا فهمیده که من می‌خواهم انتقام بگیرم که. حتماً آن خراب‌شده را تعطیل کرده رفته خارج که. وای‌ی‌ی که چقدر از آدم‌های ترسو بدم می‌آید که.

 

نیش، نوش، کوش !


انتقام چیز خوبیه که. و من تا انتقام نامزد عزیزم را نگیرم راحت نمی‌شوم که. همان نامزد عزیزی که توی آب‌میوه‌فروشی به دست آن مرد آب‌میوه‌فروش لعنتی کشته شد که.

با تاریک شدن هوا از خانه بیرون رفتم که حساب یارو را برسم که. نیشم را با نیش‌ساب تیز کرده بودم و به موهایم ژل زده بودم که فشن باشم که. چون حوصله نداشتم، یواشکی سوار یک ماشین دربستی شدم که می‌رفت آن طرف‌ها. رفتم جلوی آب‌میوه‌فروشی و از تعجب نیشم باز ماند که. تعطیل بود و روی درش چیزی نوشته بود که. فکر کردم نوشته به خاطر کشتن نامزدم «نیناش‌ناش» تعطیل شده، ولی موضوع چیز دیگری بود که. نوشته بود به دلیل تخلف بهداشتی تا اطلاع ثانوی تعطیل است که. البته آخرش «که» نداشت که.

 

عجب رسمیه رسم زمونه

 

امروز حوصله‌ی بیدار شدن نداشتم که. تا ظهر خوابیدم که. ظهر با صدای وزوز یک خرمگس چینی بیدار شدم. از خرمگس‌ها بدم می‌آید. بخصوص که حالا چینی‌هایشان هم همه جا را پر کرده‌اند که. کمی چای و قهوه و نوشابه قاطی پاتی کردم ولی نخوردم که. یعنی چشمم به عکس نامزدم افتاد و حالم بد شد و اشکم هم چکید توی لیوان و دلم نیامد بخورمش که. باید می‌رفتم و انتقامش را می‌گرفتم که. او بهترین نامزد عالم بود و وقتی آن مردک توی آبمیوه فروشی او را کشت تصمیم گرفتم تا انتقامش را نگیرم از پا ننشینم. اما نمی‌دانم چرا همه‌اش دلم می‌خواهد بخوابم.

خون آشام متولد می‌شود

 

من اولش خون‌آشام نبودم که. من اولش خون‌آشام نبودم که. بعداً خون‌آشام شدم که . آن هم نه به خاطر دوستی با دوستان ناباب، نه به خاطر بی‌سوادی و فقر فرهنگی، فقط به خاطر انکار و طرد شدن از جامعه، و از همه مهم‌تر به خاطر انتقام به این روز افتادم که. اگر نمی‌دانی بدان و اگر نمی‌خوانی بخوان که چی شد که من خون‌آشام شدم که .

یک روز با نامزدم رفتم آبمیوه فروشی که. گفتم: «آقا نوشیدنی خنک چی دارید که؟»

ولی آن نامرد اصلاً محل نگذاشت که. داشت موزهای گندیده و له شده را می‌ریخت توی مخلوط‌کن و با شیر قاطی پاتی می‌کرد که. رفتم پیش دوستش. شاید هم همکارش بود که. من که فرق بین این دو را نمی‌فهمیدم که. گفتم: «داداش، مخمان از گرما جوش آورده. بی زحمت دوتا نوشیدنی خنک لطفاً که.» و به نامزدم لبخند زدم که یعنی ما را دست کم نگیرد که .

گروه سنی

Teleg farhadhas

گشتن

دیدارها

امروز : 440
دیروز :1092
هفته :5085
ماه :440
مجموع :281901

افراد آنلاین :

2
Online

شنبه, 10 مهر 1395 08:22

language

خرید اینترنتی کتاب‌ها