Imageكنار درياچه، نيمكت هفتم

به وبلاگ من خوش اومدین. به وبلاگ «دسته‌کلید». این‌جا با همه‌ی وبلاگ‌هایی که تا حالا دیدین و خوندین فرق داره. این وبلاگ داستان داره. داستانش هم داستان داره. شاید داستانِ داستانش هم داستان داشته باشه. بهتره از این‌جایی که هستید تکون نخورین و با من بیایین تا شما رو ببرم به یه جای توپ و یه داستان خفن مهمونتون کنم. شاید یه علامت سؤال به این گندگی ؟ رو سرتون سبز بشه و بپرسید جریان چیه؟ جریان این وبلاگ، جریان من، و داستانی که می‌خوام براتون بگم. راستش نمی‌دونم چه‌طور شروع کنم.

Imageخاطرات خون‌آشام عاشق

این خون‌آشام با همه‌ی خون‌آشام‌های دنیا فرق دارد. خدا هیچ خون‌آشامی را عاشق نکند. اگر هم کرد الهی نامزد هیچ خون‌آشامی به دست مرد آبمیوه‌فروش کشته نشود، اگر هم شد ای کاش صبرش زیاد باشد و بتواند انتقام بگیرد، اگر هم نگرفت خدا کند بتواند خاطراتش را بنویسد، اگر هم نوشت خدا کند اجازه‌ی چاپ داشته باشد تا بشود خواند و پابه‌پایش خندید.

Imageعقرب‌هاي كشتي بمبك

چند نوجوان باندي تشكيل داده‌اند به نام «باند عقرب». پاتوق آنها كشتي متروكه‌اي به  نام «بمبك» است. در يكي از روزهاي زمستاني آنها تصميم مي‌گيرند دست به كاري خطرناك بزنند. گروگانگيري... حيف كه سردسته باند (خلو) عاشق دختر گروگان است... اين كتاب به مترجم خوب كشورمان «نجف دريابندري» و  مردم صبور آبادان تقديم شده است.

Imageحیاط خلوت

دوستانی که یکدیگر را گم کرده‌اند پس از سال‌ها دور هم جمع می‌شوند تا خاطرات کودکی و نوجوانی را نبش‌قبر کنند. در این میان عشق فراموش شده و آتش زیر خاکستر شریفه و همایون دوباره گرمی‌ می‌گیرد. اما مسئله‌ی اصلی این عشق است یا آشور که در گذر زمان دارد فراموش می‌شود یا خود شریفه که قربانی جنگ شده است؟

خاطرات خون‌آشام

انتقام موشیارانه

من فکر می‌کنم که همه باید به وظایف خودشان چی‌کار کنند؟ عمل کنند که. مثلاً ما خون‌آشام‌ها باید خون بیاشامیم که و آدم‌ها باید مالیات‌شان را پرداخت کنند که. البته ما خون‌آشام ها هم که مالیات پرداخت می‌کنیم که. باور نمی‌کنید که سری به انجمن انتقال خون بزنید که خودتان ببنید چند درصد از درآمدمان را مالیات می‌دهیم. با این مقدمه برویم سر چی؟ سر اصل مطلب که انتقام باشد.

چند شب پیش که دوباره نامزدم آمد توی خوابم و گفت که: «خاک بر سرت. این‌طوری انتقام می‌گیرند؟ نامحسوس دیگه چه کوفتیه؟ اگر می‌دانستم اینقدر ترسویی هیچ وقت نامزدت نمی‌شدم، نترس، برو جلو، برو و انتقام محسوس و مخصوص بگیر.»

و بله، اینجوری بود که امروز صبح دوباره برای تجدید انتقام از خانه بیرون آمدم که ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ. یک راست رفتم آبمیوه‌فروشی که. یک مشت مگس ولگرد آنجا پلاس بودند و داشتند کثافت‌کاری می‌کردند که. اه اه اه... هیچ از این مگس‌های الکی‌پلاس خوشم نمی‌آید. اگر آدم‌ها اشرف مخلوقات باشند که آنها اشرف‌مخوفات هستند. نگاهی به دور و بر انداختم که دیدم یارو هستش. گفتم خوب شد. امروز دیگر به مجازات می‌رسد،اما یکهو غیبش زد. فکر کردم که از ترس من غیبش زده.

انتقام نامحسوس

 

دیشب که دلم واسه نامزدم تنگ شده بود که یک شعر رمانتیک برایش سرودم که احساس وفاداری‌ام را به او نشان بدهم که. می‌خواهم سنگ قبرش را عوض کنم که این شعر تازه را بدهم با آب طلای قرمز روی سنگ قبرش بنویسند که:

ای که رفتی از بر ما وای بر ما وای بر ما!

من چه سازم فصل پاییز با غم و اندوه و سرما!

وای سرما! وای سرما!

اما نصفه‌های شب نامزدم با لنگه کفش آمد توی خوابم و آن را کوبید توی ملاجم و گفت: «ای بچه‌ خوخول(1). هنوز انتقام منو نگرفتی؟ هنوز...»

انتقام نامحسوس

 دیشب نامزدم به خوابم آمد و گفت: «چرا انتقام مرا نمی‌گیری؟ بابا جان من مردم از بی‌عرضگی تو! آبروی خون‌ آشام‌ها را برده‌ای.»

من هم که توی خواب خونم به جوش آمد و گفتم که: «باشد. فردا حتماً انتقامت را می‌گیرم.» صبح ساعت 10 که شد ویژژژژژ. راه افتادم طرف خیابان که. رفتم و رسیدم به جلوی آبمیوه‌فروشی. با تعجب دیدم که مغازه‌اش باز بود که. این دفعه از در جلویی نرفتم که. از در پشتی رفتم که. می‌خواستم که غافلگیرش کنم که. اما از شانس آشغالم از در مغازه بیرون زد که. دنبالش راه افتادم که جیم نشود و به حسابش برسم که. او می‌رفت و من هم دنبالش می‌رفتم که دیدم رفت توی یک ساختمان متروکه که. با خودم گفتم مخفی‌گاهش اینجاست که. خوب گیرش آوردم که. وقتش بود که. خیلی وقتش بود که. قلبم به تاپ تاپ افتاده بود که. داشت از پله‌های تاریک بالا می‌رفت که. پله‌های تاریک بهترین جا برای خون‌آشام‌هاست. ویز ویز کردم و موقعیت را بالا و پایین کردم که. ولی تا به خودم بیایم رفت توی آپارتمانی که روی درش عکس یک دندان بود که.

وحشت در اسلحه فروشِي

 

حالم زیاد روبه‌راه نیست که. مریض احوالم که. نه این که سرما خورده باشم، نه. ما خون‌آشام‌ها سرماخوردن تو کارمان نیست که. مگر این که خونی که آشامیده باشیم ویروسی باشد و ویروس آنفولانزایش اساسی باشد که کارمان را بسازد که. ولی قضیه‌ی من از جایی دیگر آب می‌خورد که. دیروز به قصد انتقام نامزدم از خانه زدم بیرون که. این خانم سوسکه‌ی همسایه خیلی فضوله که. توی آسانسور به من گفت: «ننه، کجا می‌ری؟»

نگاهی به شاخک‌های مش کرده‌اش انداختم و گفتم: «کار دارم ننه.»

گفت: «خدا رو شکر که کار داری. چون الان اکثر جوونا بیکارن.»

گفتم: «گفتم باشه. شما کجا داری می‌ری ننه؟»

گفت: «کلاس تکواندو.»

بهش نمی‌آمد اهل تکواندو و این چیزها باشد. گفتم: «به‌به! انگیزه‌ات از تکواندو چیه؟ می‌خوای بری المپیک؟»

گفت: «نه بابا. انگیزه‌ام انتقامه. می‌خوام تکواندو یاد بگیرم بزنم اونایی که شوهر خدابیامرزمو کشتن ناکار کنم.»

بد چیزیه وجدان!

 

دیشب تا صبح خوابم نمی‌برد که. نمی‌دانم چرا. شاید به خاطر گرسنگی، شاید هم تشنگی، نیشم لک زده بود برای یک نوشیدنی خنک و باحال که. برای مکیدن چیزی به رنگ خون، چیزی تو مایه‌های آب هندوانه یا آب انار، یا شاه‌توت که.

وای‌ی‌ی، نه! به آب‌میوه که فکر می‌کنم چهره‌ی معصوم و نازنین نامزدم جلوی چشمم می‌آید که و دیوانه می‌شوم که. چهار هفته از کشته‌ شدنش گذشته و من هنوز نتوانستم انتقام بگیرم. صبح به قصد انتقام از خانه بیرون زدم که. خودم را تو آینه بغل یک ماشین مدل بالا برانداز کردم و زدم به شیشه که چشم نخورم یک وقت که. ما خون آشام‌ها برای این که چشم نخوریم به جای این که بزنیم به تخته می‌زنیم به شیشه. باورم نمی‌شد که این‌قدر خوش‌تیپ باشم که. طبق معمول خبری از قاتل نبود. نمی‌دانم از کجا فهمیده که من می‌خواهم انتقام بگیرم که. حتماً آن خراب‌شده را تعطیل کرده رفته خارج که. وای‌ی‌ی که چقدر از آدم‌های ترسو بدم می‌آید که.

قدم نو رسیده

قصه درختی که خوابش می‌آمد

خردسالان

ناشر: پیدایش

چاپ اول:1393

روزگار شیرین

(بازآفرینی خسروشیرین)

رمان بزرگسال

ناشر: ویدا

چاپ اول: 1392

این وبلاگ واگذار می‌شود

رمان نوجوان/بزرگسال

ناشر: افق

چاپ اول: 1392

گلستان سعدی

(بازآفرینی 18 حکایت)

ناشر: سوره مهر

چاپ اول: 1392

خاطرات خون‌آشام عاشق

(داستان طنز)

ناشر: کتاب چرخ‌فلک

چاپ اول: 1392

 

دیدارها

امروز : 205
دیروز :355
هفته :1916
ماه :1265
مجموع :2060

اطلاعات شما :

  • آی پی شما : 54.162.248.199
  • مرورگر شما : unknown
  • ورژن مرورگر شما : unknown
  • سیستم عامل شما : unknown

افراد آنلاین :

4
Online

شنبه, 13 تیر 1394 14:35
افزونه ها دات کام CoalaWeb

خرید اینترنتی کتابام

منوی اصلی

کلاغ مجازی

◊ جشنواره شهید غنی‌پور باید به جریان‌سازی ادبی بپردازد

کتاب‌های جدید نشر ویدا «قصه‌های شب یلدا» رونمایی شد

پی‌تی‌کو... پی‌تی‌کو... نامزد جایزه شهید غنی‌پور در بخش کودک

هستی به عنوان محبوب‌ترین رمان استان زنجان انتخاب شد

داستان خواني سي نويسنده در برج ميلاد

فرهاد حسن زاده تجربیات نویسندگی‌اش را می‌گوید

نقد و بررسی کتاب «یک دو سه طنز» در سرای اهل قلم

برگزيدگان جشنواره كتاب كانون پرورش فكري

حسن‌زاده ماجراهای شیمپالو را نوشت

یادی از صمد بهرنگی

نامزدهای جشنواره کتاب کانون و نامزدی «پی‌تی‌کو... پی‌تی‌کو...»

♣رمان «این وبلاگ واگذار می‌شود» در نمایشگاه کتاب امسال

♣رمان هستی به انگلیسی ترجمه شد

♣نوشتن برایم شگفت‌آور است

♣دوچرخه اینجا, دوچرخه آنجا, دوچرخه همه جا!

♣جلد دوم و سوم مجموعه‌ی «قصه‌های کوتی کوتی» در راه است

هستی پرفروش‌ترین کتاب فهرست لاک‌پشت پرنده

در حوزه كودك و نوجوان غلبه با كتاب بازاري است

در نقد کتاب هستی: بهترین شیوه نقد رمان رجوع به حس مخاطب است

تصوير ايران و تهران در ادبيات داستاني ايران

شخصیت‌پردازی رمان «هستی» قدرتمند بود

نوشته‌های سعدی را نمی‌توان مستقیم وارد سینما کرد

به نظرم دارم بازنشسته می‌شوم

 

 

با من بیا...

سوار شو!

این قطار همان است که باید می‌بود

همان که بایست تو را به من می‌رساند

از پس سا‌ل‌ها تاخیر و... تردید و... ترمز

همان که ویرگولی چرخ‌هایش را به تردید واداشت ؛سوار شو!

در این لحظه بخند...!

چرا قهری؟

چرا اصلا نمی خندی؟

چرا مثل مسافرها

چمدان لبانت را به روی خنده می بندی؟ 

 چرا پرتی؟