خاطرات خون‌آشام

انتقام موشیارانه

من فکر می‌کنم که همه باید به وظایف خودشان چی‌کار کنند؟ عمل کنند که. مثلاً ما خون‌آشام‌ها باید خون بیاشامیم که و آدم‌ها باید مالیات‌شان را پرداخت کنند که. البته ما خون‌آشام ها هم که مالیات پرداخت می‌کنیم که. باور نمی‌کنید که سری به انجمن انتقال خون بزنید که خودتان ببنید چند درصد از درآمدمان را مالیات می‌دهیم. با این مقدمه برویم سر چی؟ سر اصل مطلب که انتقام باشد.

چند شب پیش که دوباره نامزدم آمد توی خوابم و گفت که: «خاک بر سرت. این‌طوری انتقام می‌گیرند؟ نامحسوس دیگه چه کوفتیه؟ اگر می‌دانستم اینقدر ترسویی هیچ وقت نامزدت نمی‌شدم، نترس، برو جلو، برو و انتقام محسوس و مخصوص بگیر.»

و بله، اینجوری بود که امروز صبح دوباره برای تجدید انتقام از خانه بیرون آمدم که ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ. یک راست رفتم آبمیوه‌فروشی که. یک مشت مگس ولگرد آنجا پلاس بودند و داشتند کثافت‌کاری می‌کردند که. اه اه اه... هیچ از این مگس‌های الکی‌پلاس خوشم نمی‌آید. اگر آدم‌ها اشرف مخلوقات باشند که آنها اشرف‌مخوفات هستند. نگاهی به دور و بر انداختم که دیدم یارو هستش. گفتم خوب شد. امروز دیگر به مجازات می‌رسد،اما یکهو غیبش زد. فکر کردم که از ترس من غیبش زده.

انتقام نامحسوس

 

دیشب که دلم واسه نامزدم تنگ شده بود که یک شعر رمانتیک برایش سرودم که احساس وفاداری‌ام را به او نشان بدهم که. می‌خواهم سنگ قبرش را عوض کنم که این شعر تازه را بدهم با آب طلای قرمز روی سنگ قبرش بنویسند که:

ای که رفتی از بر ما وای بر ما وای بر ما!

من چه سازم فصل پاییز با غم و اندوه و سرما!

وای سرما! وای سرما!

اما نصفه‌های شب نامزدم با لنگه کفش آمد توی خوابم و آن را کوبید توی ملاجم و گفت: «ای بچه‌ خوخول(1). هنوز انتقام منو نگرفتی؟ هنوز...»

انتقام نامحسوس

 دیشب نامزدم به خوابم آمد و گفت: «چرا انتقام مرا نمی‌گیری؟ بابا جان من مردم از بی‌عرضگی تو! آبروی خون‌ آشام‌ها را برده‌ای.»

من هم که توی خواب خونم به جوش آمد و گفتم که: «باشد. فردا حتماً انتقامت را می‌گیرم.» صبح ساعت 10 که شد ویژژژژژ. راه افتادم طرف خیابان که. رفتم و رسیدم به جلوی آبمیوه‌فروشی. با تعجب دیدم که مغازه‌اش باز بود که. این دفعه از در جلویی نرفتم که. از در پشتی رفتم که. می‌خواستم که غافلگیرش کنم که. اما از شانس آشغالم از در مغازه بیرون زد که. دنبالش راه افتادم که جیم نشود و به حسابش برسم که. او می‌رفت و من هم دنبالش می‌رفتم که دیدم رفت توی یک ساختمان متروکه که. با خودم گفتم مخفی‌گاهش اینجاست که. خوب گیرش آوردم که. وقتش بود که. خیلی وقتش بود که. قلبم به تاپ تاپ افتاده بود که. داشت از پله‌های تاریک بالا می‌رفت که. پله‌های تاریک بهترین جا برای خون‌آشام‌هاست. ویز ویز کردم و موقعیت را بالا و پایین کردم که. ولی تا به خودم بیایم رفت توی آپارتمانی که روی درش عکس یک دندان بود که.

وحشت در اسلحه فروشِي

 

حالم زیاد روبه‌راه نیست که. مریض احوالم که. نه این که سرما خورده باشم، نه. ما خون‌آشام‌ها سرماخوردن تو کارمان نیست که. مگر این که خونی که آشامیده باشیم ویروسی باشد و ویروس آنفولانزایش اساسی باشد که کارمان را بسازد که. ولی قضیه‌ی من از جایی دیگر آب می‌خورد که. دیروز به قصد انتقام نامزدم از خانه زدم بیرون که. این خانم سوسکه‌ی همسایه خیلی فضوله که. توی آسانسور به من گفت: «ننه، کجا می‌ری؟»

نگاهی به شاخک‌های مش کرده‌اش انداختم و گفتم: «کار دارم ننه.»

گفت: «خدا رو شکر که کار داری. چون الان اکثر جوونا بیکارن.»

گفتم: «گفتم باشه. شما کجا داری می‌ری ننه؟»

گفت: «کلاس تکواندو.»

بهش نمی‌آمد اهل تکواندو و این چیزها باشد. گفتم: «به‌به! انگیزه‌ات از تکواندو چیه؟ می‌خوای بری المپیک؟»

گفت: «نه بابا. انگیزه‌ام انتقامه. می‌خوام تکواندو یاد بگیرم بزنم اونایی که شوهر خدابیامرزمو کشتن ناکار کنم.»

بد چیزیه وجدان!

 

دیشب تا صبح خوابم نمی‌برد که. نمی‌دانم چرا. شاید به خاطر گرسنگی، شاید هم تشنگی، نیشم لک زده بود برای یک نوشیدنی خنک و باحال که. برای مکیدن چیزی به رنگ خون، چیزی تو مایه‌های آب هندوانه یا آب انار، یا شاه‌توت که.

وای‌ی‌ی، نه! به آب‌میوه که فکر می‌کنم چهره‌ی معصوم و نازنین نامزدم جلوی چشمم می‌آید که و دیوانه می‌شوم که. چهار هفته از کشته‌ شدنش گذشته و من هنوز نتوانستم انتقام بگیرم. صبح به قصد انتقام از خانه بیرون زدم که. خودم را تو آینه بغل یک ماشین مدل بالا برانداز کردم و زدم به شیشه که چشم نخورم یک وقت که. ما خون آشام‌ها برای این که چشم نخوریم به جای این که بزنیم به تخته می‌زنیم به شیشه. باورم نمی‌شد که این‌قدر خوش‌تیپ باشم که. طبق معمول خبری از قاتل نبود. نمی‌دانم از کجا فهمیده که من می‌خواهم انتقام بگیرم که. حتماً آن خراب‌شده را تعطیل کرده رفته خارج که. وای‌ی‌ی که چقدر از آدم‌های ترسو بدم می‌آید که.

گروه سنی

قدم نو رسیده

 

هویج‌بستنی

مجموعه داستان طنز

ناشر: افق

چاپ اول: 1394


 

دنیا را بلرزان کوتی‌کوتی

(مجموعه داستان کودک)

ناشر: کانون پرورش فکری

چاپ اول: 1393


 

سرما نخوری کوتی‌کوتی

(مجموعه داستان کودک)

ناشر: کانون پرورش فکری

چاپ اول: 1393


قصه درختی که خوابش می‌آمد

خردسالان

ناشر: پیدایش

چاپ اول:1393


من+جی‌جور+شیمپالو

(مجموعه‌ی 8 جلدی)

داستان کودک

ناشر: چکه

چاپ اول: 1393

دیدارها

امروز : 6
دیروز :333
هفته :678
ماه :2197
مجموع :2201

افراد آنلاین :

4
Online

چهارشنبه, 07 مرداد 1394 00:12

قدم نو رسیده

رویداد

 

روز چهارشنبه هفتم مرداد ماه

ساعت 11 تا 13

مهمان کتابخانه‌ی مولانا هستم

بحث آزاد و پرسش و پاسخ

این کتابخانه در شهرک غرب فعالیت می‌کند.

 

کتاب صوتی

 

دانلود کتاب صوتی مار و پله

 

image image image image
کوتی‌کوتی به زبان چینی
قصه های کوتی کوتی
هستی
درختی که خوابش می آمد

یک جرعه شعر

سوار شو!

این قطار همان است که باید می‌بود

همان که بایست تو را به من می‌رساند

از پس سا‌ل‌ها تاخیر و... تردید و... ترمز

همان که ویرگولی چرخ‌هایش را به تردید واداشت ؛سوار شو!

یک جرعه شعر (طنز)

چرا قهری؟

چرا اصلا نمی خندی؟

چرا مثل مسافرها

چمدان لبانت را به روی خنده می بندی؟ 

 چرا پرتی؟